|
|
|
| صفحه قبل | فهرست | صفحه بعد |
باسمه تعالي
خط
خون
درختان را
دوست ميدارم
كه به
احترام تو قيام كردهاند
و آب را
كه مهر
مادر توست ،
خون تو
شرف را سرخگون كرده است :
شفق، آينه
دار نجابتت ،
و فلق
محرابي ،
كه تو در
آن
نماز صبح
شهادت گزاردهاي
.
در فكر آن
گودالم
كه خون تو
را مكيده است
هيچ
گودالي چنين رفيع نديده بودم
در حضيض
هم ميتوان عزيز بود
از گودال
بپرس !
.
شمشيري كه
بر گلوي تو آمد
هر چيز و
همه چيز را در كائنات
به دو
پاره كرد :
هرچه در
سوي تو، حسيني شد
و ديگر
سو، يزيدي
اينك
ماييم و سنگها
ماييم و
آبها
درختان،
كوهساران، جويباران، بيشه زاران
كه برخي
يزيدي
وگرنه
حسينياند
.
خوني كه
از گلوي تو تراويد
همه چيز و
هر چيز را در كائنات به دو پاره كرد در رنگ !
اينك هر
چيز : يا سرخ است
يا حسيني
نيست !
.
آه، اي
مرگ تو معيار !
مرگت چنان
زندگي را به سخره گرفت
و آن را بي
قدر كرد
كه مردني
چنان ،
غبطة بزرگ
زندگاني شد !
.
خونت
يا
خونبهايت حقيقت
در يك
تراز ايستاد
و عزمت،
ضامن دوام جهان شد
-
كه جهان با
دروغ ميپاشد-
و خون تو،
امضاي «راستي» ست
.
تو را
بايد در راستي ديد
و در گياه
،
هنگامي كه
ميرويد
در آب ،
وقتي مينوشاند
در سنگ ،
چون ايستادگيست
در شمشير ،
آن زمان كه ميشكافد
و در شير ،
كه مي خروشد ؛
در شفق كه گلگون
است
در فلق كه خندة
خون است
در خواستن
برخاستن ؛
تو را بايد در
شقايق ديد
در گل بوييد
تو را بايد از
خورشيد خواست
در سحر جست
از شب شكوفاند
با بذر پاشاند
با باد پاشيد
در خوشه ها چيد
تو را بايد تنها
در خدا ديد
.
هركس، هرگاه، دست
خويش
از گريبان حقيقت
بيرون آورد
خون تو از
سرانگشتانش تراواست
ابديت، آينهايست
پيش روي قامت
رساي تو در عزم
آفتاب، لايق نيست
وگرنه ميگفتم
جرقة نگاه توست
.
تو تنهاتر از
شجاعت
در گوشة روشن
وجدان تاريخ
ايستادهاي
به پاسداري از
حقيقت
و صداقت
شيرينترين
لبخند
بر لبان ارادة
توست
چندان تناوري و
بلند
كه به هنگام
تماشا
كلاه از سر كودك
عقل ميافتد
.
بر تالابي از خون
خويش
در گذرگه تاريخ،
ايستادهاي با جامي از فرهنگ
و بشريت رهگذار
را ميآشاماني
ـ هركس را كه تشنة
شهادت است ـ
.
نام تو، خواب را
برهم ميزند
آب را طوفان ميكند
كلامت، قانون است
خرد، در مصاف عزم
تو، جنون
تنها واژة تو خون
است، خون
اي خداگون !
.
مرگ در پنجة تو
زبونتر از مگسيست
كه كودكان به
شيطنت در مشت ميگيرند
و يزيد، بهانهاي
،
دستمال كثيفي
كه خلط ستم را در
آن تف كردند
و در زبالة تاريخ
افكندند
يزيد كلمه نبود
دروغ بود
زالويي درشت
كه اكسيژن هوا را
مي مكيد
مخَنثي كه تهمتِ
مردي بود
بوزينهاي با
گناهي درشت :
«سرقت نام انسان»
و سلام بر تو
كه مظلومتريني
نه از آن جهت كه
عطشانت شهيد كردند
بل از اين رو كه
دشمنت اين است
.
مرگ سرخت
تنها نه نام يزيد
را شكست
و كلمة ستم را بي
سيرت كرد
كه فوج كلام را
نيز در هم ميشكند
هيچ كلام بشري
نيست
كه در مصاف تو
نشكند اي شيرشكن !
خون تو بر كلمه
فزون است
خون تو در بستري
از آنسوي كلام
فراسوي تاريخ
بيرون از راستاي
زمان
ميگذرد
خون تو در متن خدا
جاريست
.
يا ذبيح الله
تو اسماعيل گزيدة
خدايي
و رؤياي به حقيقت
پيوستة ابراهيم
كربلا ميقات توست
محرم ميعاد عشق
و تو نخستين كس
كه ايام حج را
به چهل روز
كشاندي و أتمَمْناها بِعَشْرْ
آه ،
در حسرت فهم اين
نكته خواهم سوخت
كه حج نيمه تمام
را
در اِستِلام حجر
وانهادي
و در كربلا
با بوسه بر خنجر،
تمام كردي
.
مرگ تو ،
مبدأ تاريخ عشق
آغاز رنگ سرخ
معيار زندگيست
.
خط با خون تو آغاز
ميشود :
از آن زمان كه تو
ايستادي دين، را افتاد
و چون فرو افتادي
حق برخاست
و «راستي» درست
شد
و از روانة خون تو
بنياد ستم سست شد
در پاييز مرگ تو
بهاري جاودانه
زاييد
گياه روييد
درخت باليد
و هيچ شاخه نيست
كه شكوفه اي سرخ
ندارد
و اگر ندارد
شاخه نيست
هيزميست ناروا
بر درخت مانده !
.
تو، راز مرگ را
گشودي
كدام گره، با
ناخن عزم تو وا نشد ؟
شرف، به دنبال تو
لابهكنان ميدود
تو، فراتر از
حميتي
نمازي، نيتي
يگانهاي، وحدتي
آه اي سبز !
اي سبز سرخ !
اي شريفتر از
پاكي
نجيب تر از هر
خاكي
اي شيرينِ سخت
اي سخت شيرين !
بازوي حديد !
شاهين ميزان !
مفهوم كتاب،
معناي قرآن !
نگاهت سلسلة
تفاسير ؛
گامهايت وزنة خاگ
و پشتوانة افلاك
كجاي خدا در تو جاريست
كز لبانت آيه ميتراود
؟
عجبا !
عجبا از تو، عجبا
!
حيراني مرا با تو
پاياني نيست
چگونه با
انگشتانهاي
از كلمات
اقيانوسي را ميتوان
پيمانه كرد ؟
.
بگذار بگريم
خون تو در اشك ما
تداوم يافت
و اشك ما، صيقل
گرفت
شمشير شد
و در چشمخانة ستم
نشست
.
تو قرآن سرخي
«خونْ آيه» هاي
دلاوريت را
بر پوست كشيدة
صحرا نوشتي
و نوشتارها
مزرعهاي شد
با خوشه هاي سرخ
و جهان يك مزرعه
شد
با خوشه، خوشه،
خون
و هر ساقه :
دستي و داسي و
شمشيري
و ريشة ستم را
وجين كرد
و اينك
و هماره
مزرعه سرخ است
.
يا ثار الله
آن باغ مينوي
كه تو در صحراي
تفته كاشتي
با ميوه هاي سرخ
با نهرهاي جاري
خوناب
با بوته هاي سرخ
شهادت
وان سروهاي سبز
دلاور ؛
باغيست كه بايد
با چشم عشق ديد
اكبر را
صنوبر را
بوفضايل را
و نخلهاي سرخ
كامل را
.
حر، مشخص نيست
فضيلتيست ،
از توشه بار
كاروان مهر جدا مانده
آنسوي رودِ
پيوستن
و كلام و نگاه تو
كه آمدمي را به
خويش باز ميگرداند
و اما دامنت :
جمجمه هاي عاريه
را
در حسرت پناه
يافتن
مشتعل ميكند ؛
از غبطة سر گلگون
حر
كر بر دامن توست
.
اي قتيل !
بعد از تو
«خوبي» سرخ است
و گرية سوك
خنجر
و غمت توشة سفر
به ناكجا آباد
و ردّ خونت
راهي
كه راست به خانة
خدا ميرود...
.
تو از قبيلة خوني
و ما از تبار جنون
خون تو در شن
فروشد
و از سنگ جوشيد
اي باغ بينش
ستم، دشمني
زيباتر از تو ندارد
و مظلوم، ياوري
آشناتر از تو
.
تو كلاس فشردة
تاريخي
كربلاي تو ،
مصاف نيست
منظومة بزرگ هستيست
،
طواف است
.
پايان سخن
پايان من است
تو انتها نداري
موسوي
گرمارودي تهران-عاشوراي
1400 هجري قمري (1358 هجري شمسي)

باسمه
تعالي
يادداشتها ي سرويس دبيرستان

شنبه
باز
هم از پنجره به بيرون نگاه مي كنم خيابانها ,
مردم و ماشينها را مي بينم ولي تمام حواسم به
پارجه هاي سياه , پرچمها و اسامي مباركي است كه
با وزش نسيم صبحگاهي در فضا شناورند
يكشنبه
جواب
سلام واجب است و بر بزرگان واجبتر , امروز هم
در زيارت عاشورا به بزرگ آزاده تاريخ سلام
خواهم داد و منتظر جواب خواهم نشست
.
دوشنبه
در تاريخ آمده است كه روز
عاشورا دو شنبه بوده است و از آن پس آوازه
دوشنبه ها ي گمنام عالم را فرا گرفت .
سه
شنبه
حق
عاشورا را فقط حضرت
زينب ادا كرد داستانهاي عاشقانه در برابر عشق
و علاقه اين خواهر و برادر چه بي رمق مي نمايند
چهارشنبه
كل
يوم عاشورا و كل ارض
كربلا
كربلا
مرزهاي زمان و مكان را در نورديد .
پنج
شنبه
پنج
شنبه تاسو عا بود و در تاسوعا كائنات نيز از
حركت باز مي ايستند . تاسوعا سرويس نيامد .
يك
هفته ,يك كتاب
... آن چه در كوير
ميرويد، گز و تاق است. اين درختان بيباك
صبور و قهرمان كه عليرغم كوير، بينياز از
آب و خاك و بيچشم داشت نوازشي و ستايشي، از
سينه خشك و سوخته كوير به آتش سر ميكشند و ميايستند
و ميمانند؛ هر يك رب النوعي! بيهراس،
مغرور، تنها و غريب. گويي سفيران عالم ديگرند
كه در كوير ظاهر ميشوند اين درختان شجاعي كه
در جهنم ميرويند. اما اينان برگ و باري
ندارند، گلي نميافشاند، ثمري نميتوانند
داد، شور جوانهزدن و شوق شكوفه بستن و اميد
شكفتن، در نهاد ساقهشان يا شاخهشان، ميخشكد،
ميسوزد و در پايان به جرم گستاخي در برابر
كوير، از ريشهشان بر ميكنند و در تنورشان
ميافكنند و ... اين سرنوشت مقدر آنهاست.
بيد را در لبه
استخري، كناره جوي آب قناتي، در كوير ميتوان
با زحمت نگاهداشت. سايهاش سرد و زندگي بخش
است. درخت عزيزي است اما همواره بر خود ميلرزد.
در شهرها و آباديها نيز بيمناك است، كه هول
كوير در مغز استخوانش خانه كرده است.
اما آن چه در كوير زيبا ميرويد،
خيال است! اين تنها درختي است كه در كوير خوب
زندگي ميكند، ميبالد و گل ميافشاند و
گلهاي خيال! گلهايي همچون قاصدك، آبي و سبز و
كبود و عسلي ... هر يك به رنگ آفريدگارش، به رنگ
انسان خيال پرداز و نيز به رنگ آن چه قاصدك به
سويش پر ميكشد و برويش مينشيند. خيال، اين
تنها پرنده نامرئي كه آزاد و رها همه جا در
كوير جولان دارد، سايه پروازش تنها سايهاي
است كه بر كوير ميافتد و صداي سايش بالهايش
تنها سخني است كه سكوت ابدي كوير را نشان ميدهد
و آن را ساكتتر مينمايد. آري، اين سكوت
مرموز و هراس آميز كوير است كه در سايش بالهاي
اين پرنده شاعر، سخن ميگويد.
كوير انتهاي زمين
است؛ پايان سرزمين حيات است. در كوير گويي به
مرز عالم ديگر نزديكم و از آنست كه ماوراء
الطبيعه را ـ كه همواره فلسفه از آن سخن ميگويد
و مذهب بدان ميخواند ـ در كوير به چشم ميتوان
ديد، ميتوان احساس كرد و از آن است كه
پيامبران همه از اينجا برخاستهاند و به سوي
شهرها و آباديها آمدهاند. «در كوير خدا حضور
دارد!» اين شهادت را يك نويسنده روماني داده
است كه براي شناختن محمد(ص) و ديدن صحرايي كه
آواز پر جبرئيل همواره در زير غرفه بلند
آسمانش به گوش ميرسد و حتي درختش، غارش
كوهش، هر صخره سنگش و سنگريزهاش آيات وحي را
بر لب دارد و ربان گوياي خدا ميشود، به صحراي
عربستان آمده است و عطر الهام را در فضاي
اسرار آميز آن استشمام كرده است.
در كوير بيرون از
ديوار خانه، پشت حصار ده، ديگر هيچ نيست.
صحراي بيكرانه عدم است. خوابگاه مرگ
وجولانگاه هول، راه، تنها به سوي آسمان باز
است. آسمان! كشور سبز آرزوها، چشمه مواج و زلال
نوازشها، اميدها و ... انتظار! انتظار!... سرزمين
آزادي، نجات، جايگاه بودن و زيستن، آغوش
خوشبختي، نزهتگه ارواح پاك، فرشتگان معصوم،
ميعادگاه انسانهاي خوب؛ از آن پس كه از اين
زنداني خاكي و زندگي رنج و بند و شكنجهگاه و
درد، با دستهاي مهربان مرگ، نجات يابند!
...كوير، اين
هيچستان پر اسراري كه در آن، دنيا و آخرت، روي
در روي هماند. دوزخ زمينش، و بهشت آسمانش. و
مردمي در برزخ اين دو، پوست بر اندام خشكيده،
بريان؛ پيشاني هماره پرچين؛ لبها هميشه چنان
كه گويي مرد ميگريد يا دلش از حسرتي تلخ يا
از منظرهاي دلخراش ميسوزد؛ ابرواني كه
چشمها را در دو بازويشان ميفشرند و پناهشان
ميكنند و پلكهايي كه همواره از ترس، خود را
از دو سو به هم ميخوانند و بر روي چشمها ميافكنند
تا پنهانشان كنند. و چشمها كه همواره گويي مشت
ميخورند و به درون رانده ميشوند و نگاههاي
ذليلي كه اين چشمهاي بيرمق و به گود افتاده
كتمانشان ميكنند و... اينها همه كار آن
خورشيد جهنمي كوير! كه در كوير نگاه كردن
دشوار است و بايد چشمها را با دست سايه كرد تا
كوير نبيند. كه در كوير سايه را ميپرستند و
نه آفتاب را، شب را ميخواهند و نه روز را، نه
پرتو عنايت بزرگان، كه سايهشان را و نه نور
خدا…
شب كوير، اين
موجود زيبا و آسماني كه مردم شهر نميشناسند.
آنچه ميشناسند شب ديگري است، شبي است كه از
بامداد آغاز ميشود. شب كوير به وصف نميآيد.
آرامش شب كه بيدرنگ با غروب فرا ميرسد ـ
آرامشي كه در شهر از نيمه شب، درهم ريخته و
شكسته ميآيد و پريشان و ناپايدار ـ روز زشت و
بيرحم و گدازان و خفه كوير ميميرد و نسيم
سرد و دلانگيز غروب، آغاز شب را خبر ميدهد
.... آسمان كوير!
اين نخلستان خاموش و پرمهتابي كه هرگاه مشت
خونين و بيتاب قلبم را در زير بارانهاي غيبي
سكوتش ميگيرم و نگاههاي اسيرم را همچون
پروانههاي شوق در اين مزرع سبز آن دوست
شاعرم رها ميكنم، نالههاي گريهآلود آن
روح دردمند و تنها را ميشنوم. نالههاي گريهآلود
آن امام راستين و بزرگم را كه همچون اين شيعه
گمنام و غريبش در كنار آن مدينه پليد و در قلب
آن كوير بيفرياد، سر در حلقوم چاه ميبرد و
ميگريست. چه فاجعهاي است در آن لحظه كه يك
مرد ميگريد! ... چه فاجعهاي! ...شب آغاز شده
است. در ده چراغ نيست. شبها به مهتاب روشن است و
يا به قطرههاي درشت و تابناك باران ستاره.
مصابيح آسمان!
نيمه شب آرام
تابستان بود و من هنوز كودكي هفت هشت ساله. آن
سال، تمام تابستان و پاييز را در ده مانديم كه
شهريور سيصد و بيست بود و آن «سه غمخوار بشريت»
كشور را از همه سو اشغال كرده بودند! و پدرم ما
را گذاشت و به استقبال حوادث، خود تنها به شهر
رفت تا ببيند چه خواهد شد. آن شب نيز مثل هر شب،
در سايه روشن غروب، دهقانان با چهارپايانشان
از صحرا بازگشتند و هياهوي گله خوابيد و مردم
شامشان را كه خوردند، نمد و پلاس و رختخواب و
متكا و قطيفههاي سفيد كرباس يا قميص را (بجاي
شمد) برداشتند و به پشت بامها رفتند و گستردند
و طاق باز دراز كشيدند. نه كه بخوابند، كه
تماشا كنند و حرف بزنند؛ آسمان را تماشا كنند.
از ستارهها حرف بزنند، كه آسمان تفرجگاه
مردم كوير است و تنها گردشگاه آزاد و آباد
كوير
....آن شب نيز من
خود را بر روي بام خاه گذاشته بودم و به نظاره
آسمان رفته بودم. گرم تماشا و غرق در اين درياي
سبز معلقي كه بر آن، مرغان الماس پر، ستارگان
زيبا و خاموش، تك تك از غيب سر ميزنند و دسته
دسته به بازي افسونكاري شنا ميكنند. آن شب
نيز ماه با تلألو پرشكوهش كه تنها لبخند
نوازشي است كه طبيعت بر چهره نفرين شدگان كوير
مينوازد از راه رسيد و گلهاي الماس شكفتند و
قنديل زيباي پروين ـ كه هر شب، دست ناپيداي
الههاي آن را از گوشه آسمان، آرام آرام به
گوشهاي ديگر ميبرد ـ سر زد و آن جاده روشن و
خيالانگيزي كه گويي، يك راست به ابديت ميپيوندد:
«شاهراه علي»، «راه مكه!» كه بعدها دبيرانم
خنديدند كه : نه جانم، «كهكشان!» و حال ميفهمم
كه چه اسم زشتي! كهكشان يعني از آنجا كاه ميكشيدهاند
و اينها هم كاههايي است كه بر راه ريخته است!
شگفتا كه نگاههاي لوكس مردم آسفالت نشين شهر،
آن را كهكشان ميبينند و دهاتيهاي كاهكش
كوير، شاهراه علي، راه كعبه! راهي كه علي از آن
به كعبه ميرود! كلمات را كنار زنيد و در زير
آن، روحي را كه در اين تلقي و تعبير پنهان است
تماشا كنيد! و آن تبرهاي نوراني كه گاه گاه، بر
جان سياه شب فرو ميرود، تير فرشتگان نگهبان
ملكوت خداوند دربارگاه آسمانيش كه هرگاه
شيطان و ديوان همدستش ميكوشند به حيله، گوشهاي
از شب را بشكافند و به آنجا كه قداست! هورائيش
را گام هيچ پليدي نبايد ببالايد و نامحرم را
در آن خلوت انس راه نيست، سركشند تا رازي را كه
عصمت عظيمش نبايد در كاسه اين فهمهاي پليد
ريزد، دزدانه بشنوند، پرده داران حرم ستر
عفاف ملكوت آنها را با اين شهابهاي آتشين ميزنند
و به سوي كوير ميرانند، وبعدها معلمان و
دانايان شهر خنديدند كه: نه، جانم! اينها
سنگهايياند بازمانده كراتي خرابه و درهم
ريخته كه چون با سرعت به طرف زمين ميافتند از
تماس با جو آتش ميگيرند و نابود ميگردند. و
چنين بود كه هر سال كه يك كلاس بالاتر ميرفتم
و به كوير برميگشتم. از آن همه زيباييها و
لذتها و نشئههاي سرشار از شعر و خيال و عظمت
و شكوه و ابديت پر از قدس و چهرهها پر از «ماوراء»
محرومتر ميشدم، تا امسال كه رفتم ديگر سر
به آسمان بر نكردم و همه چشم در زمين كه اينجا...
ميتوان چند حلقه چاه عميق زد و آنجا ميشود
چغندر كاري كرد! و ديدارها همه بر خاك و سخنها
همه از خاك! كه آن عالم پر شگفتي و راز سرايي
سرد و بيروح شد، ساخته چند عنصر! و آن باغ پر
از گلهاي رنگين و معطر شعر و خيال و الهام و
احساس ـ كه قلب پاك كودكانهام همچون پروانه
شوق در آن ميپريد ـ در سموم سرد اين عقل بيدرد
و بيدل پژمرد و صفاي اهورايي آن همه
زيباييها، كه درونم را پر از خدا ميكرد. به
اين علم عدد بين مصلحت انديش آلود؛ و آسمان
فريبي آبي رنگ شد و الماسهاي چشمكزن و
بازيگر ـ ستارگان ـ نه ديگر روزنههايي بر
سقف شب به فضاي ابديت. پنجرههايي بر حصار
عبوس غربت من. چشم در چشم آن خويشاوند تنهاي من
ـ كه كراتي همانند و همنژاد كوير و همجنس و
همزاد زمين و بدتر از زمين و بدتر از كوير و
ماه، نه ديگر ميعادگاه هر شب دلهاي اسير و
چشمهسار زيبايي و رهايي و دوست داشتن، كه
كلوخ تيپاخوردهاي سوت و كور و مرگبار و
مهتاب كوير ديگر نه بارش وحي، تابش الهام،
دامان حرير الهه عشق، گسترده در زير سرهايي در
گرو دردي، انتظاري، لبخند نرم و مهربان
نوازشي بر چهره نيازمندي زنداني خاك، دردمندي
افتاده كوير، كه نوري بدلي بود و سايه همان
خورشيد جهنمي و بيرحم روزهاي كوير! دروغگو،
رياكار، ظاهرفريب... ديگر نه آن لبخند سرشار از
اميد و مهرباني و تسليت بود، كه سپيدي
دندانهاي مردهاي شده بود كه لبهايش وا
افتاده است
!شكوه و تقوي و
شگفتي و زيبايي شورانگيز طلوع خورشيد را بايد
از دور ديد. اگر نزديكش رويم از دستش دادهايم!
لطافت زيباي گل در زير انگشتهاي تشريح ميپژمرد!
آه كه عقل اينها را نميفهمد!
دكتر شريعتي
و من آچمز شدم

در يك روز سرد
پاييزي بر روي نيمكتهاي چوبي يك پارك خلوت در
محدوده اي كه معمولاً پيرمردها مهره هاي
شطرنج را قرباني ايده هاي
جاه طلبانه خود مي كنند تكه كاغذ مچاله شده
اي پيدا شد مطالب
آن يادداشت به سختي قابل خواندن بود و اما آن
يادداشت :
بالاخره
كابوسهايم به واقعيت پيوست و فاجعه رخ داد
. من آچمز شدم . تا چند لحظه پيش وزير مقتدر
خانه هاي سياه وسفيد بودم ولي حالا يك
مهره در آچمز شاه مانده بيش نيستم دوران
صدارت من نيز بسر آمد .
فيل سياه دشمن
شايد بزرگترين حركت زندگي خود را انجام داده ,
او يك وزير را به دام انداخته است من در غفلت
بودم و يا
او زيرك بود نمي
دانم لابد به خود مي بالد قهقهه مستانه اش را
ببين كه گوش عالم را كر كرده است .
حس خجلت و
شرمندگي مانع از آن نشد كه بار ديگر به شاه
بنگرم چهره شاه مصممتر و نگرانتر از هميشه بود
و من منتظرانجام آخرين ماموريت خود بودم من
هنوز وفادارم و فرمان شاه را با جان و دل پذيرا
مي باشم .
با اشاره شاه ,
اسب سفيد ما جهيد او به سمت اردوگاه دشمن يورش
برد و در گرد وغبار ميدان جنگ ناپديد شد و حالا
دور زمانه به دست حريف است شايد اين آخرين
مناظري است كه مي بينم من كه جز صحنه هاي جنگ
نديدم چشمهايم را مي بندم و خود را براي سفر
نهايي آماده مي كنم .
فيل سياه كار را تمام كن .
انتظار به طول
مي انجامد با همهمه لشكريان به خود مي آيم فيل
سياه در سر جاي خود ايستاده است ولي پياده هاي
دشمن پيشرفت كرده اند حريف با علم به موقعيت
ما با آسودگي در حال گسترش نيروها در جناح
ديگر مي باشد .
شرمندگي دو
چندان شد اين ديگر غير قابل تحمل است
ديگر ياراي نگريستن در چشمان شاه را
نخواهم داشت من يك وزير بي لياقتم قرار بود من
يگانه سردار
فاتح
دنياي سياه و سفيد باشم همواره از
يك وزير توقع مي رود كه حرف
اول و آخر را او بزند . همه چشم به من دوخته اند
و من چشم به زمين .
ولي من آچمز
نخواهم ماند ادامه اين وضع خاطرات روزهاي خوب
را نيز در اذهان پژمرده مي كند
ومن هنوز برده حلقه بگوش حريف نيستم تا هر
وقت كه خواست
مرا در زير پاهاي فيل خود محو نمايد
من نمي توانم پيشروي دشمن را ببينم و سكوت
نمايم هر چند چاره ايي نداشته باشم .
ولي نه , يك
چاره وجود دارد و من هنوز يك انتخاب دارم و آن
انتخاب چگونه مردن است خوشا به حال آنان كه
طريق مرگشان را نيز خود انتخاب مي كنند .
بار ديگر به شاه نگريستم مدتها
همنشيني با او كافي است تا خواست قلبي او را از
چشمانش بخوانم با عزمي مصمم به اردوگاه جنگي
خود مي نگرم سوارها و پياده ها چشم به من دوخته
اند فرياد مي زنم اگر از روي صفحه عالم نيز حذف
شويم لحظه اي تن به
ذلت نمي دهيم و سايه سياه ترس و حقارت را سر بر
نمي تابيم از آنان خواستم كه به خاطر خدا قبل
از هر حركتي اندكي تامل نمايند به پياده ها
نهيب زدم كه هر يك از شما يك وزيريد اگر قدر
خود را بدانيد و خط پايان را فراموش ننماييد و
همه را به ايستادگي و مقاومت فرا خواندم روي
از اطرافيان گرفتم و فقط به فيل سياه نگريستم
خندههاي رذيلانه اش كم رنگ جلوه كرد دل از
صفحه ها كندم و مستقيم به او يورش بردم قبل از
آنكه متوجه شود همچون بهمن بر سرش آوار شدم و
خنده هاي او را ديگر كسي نشنيد
حالا منتظرم كه
وزير حريف به استقبالم بيايد و خوشحالم كه
لااقل توسط يك وزير مي ميرم
در اينجا يادداشتها به آخر رسيده بود شايد وزير حريف خيلي سريع عمل كرده بود
فرات
از زلف او در تاب افتاد
|
|
|
به
راه عـشـق تـو دسـتـم قـلـم بـاد ز
شـوق تـو قـلم بـر خـود شكافـد بــراي
ديــدنِ رويـت
هــلاكـم
ابـالـفضـلي
خـريــدار تـو هـستـم
مـرا
د ريـــاب عــبــاس
دلاور
ز
مشتـاقـانِ خـود رفـعِ سـتم كـن
تـو
ســرو ِ خــانـه ام الـبنـيـنــي
رگِ
گل پاره مي گردد
ز غيرت
به
برجِ حُسن اين يكتا قمر داشت
بـه
صَـولـت حيـدرِ ثانـي تو هستي تو
آوردي بـرايِ
كـودكـان آب ز
خـوفـت دشـمـنِ كـافـر نخوابيد عَـلـَم
غـيـر از تـو در عـالـم نبـاشد مَــهِ
عـالـم ابـالـفضـلـش
عـلمـدار فلـك
داغِ عـلمـدار حسـين
اسـت عَلَـم
بـر كـشـور عـالـم بـرافـراشت عـلمـداري
چـنيـن , عـالـم نـديـده كه
ريزد روز هيجا صف روي صف كه
نامـش,لـشكرِ روز مصاف اسـت مـعـيـن
كـودكـان يـارِ
ضـعيـفــا ن فـرات
آنـجا بـه زانـويـش كم آورد فـرات
از زلـف او در تـاب افــتــاد كه
اي شـاه جهان از من كفي
نـوش ز
بحـر تـشنـه كامـان چـشـم پـوشيـد كه
بحـر از دامـن او تـشنه لب مـانــد
|
ابوالفضلا
! وجـودم بي تو
غـم باد ابوالفضلا
! چو كِلك از خامه لافد ابوالفضلا
! ز عشقـت سينـه چاكـم
شـهـا
مـن مـَحـو ديـدار تـو هستـم
كيـم
مـن عـاشقـي بـي يـار و ياور شهـا
بـر عـاشقـان خـود كــرم كن تــو
سـلـطــان مـن و ســالار دينـي ابـوالفضلا
! ز حسـن تـو بـه حيـرت فلـك
شوق بنـي هاشم به سر داشت به
صـورت بـزم حيـرانـي تو هستـي تـو
بـودي پـاسـبان
خيـمـه خـواب ز
تـرس تيـغ تـو
لشـكر نخــوابـيـد
ابـوالفضـلا
! وجـودت غـم نبـاشـد
سـپـاه
عـاشـقـان را
گـشـته ســالار جهان
ازعشق اودر شور وشَين است نه
شـه در كربـلا پرچـم برافـراشـت فلـك
ابـرو بـدينـسـان خـم نـديـده يَـل
شـيـر اَوژن ِشـمـشـيـر در كـف شهنشاهي
كه تيـغ بي گـزاف اسـت بـه
خـاك آورده پـشـت ِحـريـفـان در
آن سـاعت كه نهـر عَـلقـَم آمـد چـو
عـكـس ماه او در
آب افـتـاد فرات
افــتـاد از زاري
بـه زانـوش ولي
شه قطره اي زان كف ننوشيد فلك
ان دم ز سلطان در عجب ماند |