|
|
|
آب
را گل كردند . . .
ديدي
آخر سهراب
مردم
بالادست
كه
طراوت را از راز سحر مي چيدند
و
نجابت را سرلوحه دل مي كردند
آب
را گل كردند
لاله
را دار زدند
نان
خشكيده مرد لب جو
ز
كَفَش دزديدند
و
سپيدار كهنسال و
غريب ادراك
همچنان
تشنه تر از تشنه بماند
و
ز ميان گل و آب
چهره
اي مات به جادويي دنياي سراب
چه
شده است ؟
روي
ز يبا دو برابر نشده
ديدي
آخر سهراب
آنهمه
مي گفتي
آب
را نه
حتي
آب را گل نكنيم
آب
را نه
دهن
هر سخني را پر از گل كردند
تو
كجايي سهراب ؟
آب
را گل كردند .
خسته از قيل و قال مدرسه به
سمت آب رفتم وضو
خواهم ساخت و به ديدار خدا خواهم
شتافت خدا همواره براي شنيدن
حرفهايم وقت كافي دارد .
غريبه
اي در مدرسه 1
.

زندگي
رويايي است (كالدرن )
در دنيايي چنان شگفت زندگي مي كنيم كه
زندگي ما خود رويايي شگفت انگيز بيش نيست .
تجربه روزگار به من آموخته است كه آدميزاده
عمري را در رويا مي گذراند و فقط آن هنگام
بيدار مي شود كه پايان عمرش فرا رسيده است .
پادشاه , خواب پادشاهي مي بيند و در اين
رويا فرمان مي دهد و سلطنت مي كند و پيروز مي
شود . اما اين پيروزي را دست
مرگ به صورت ذرات ناچيزي در مي اورد و به باد
مي دهد .
كيست كه باز هم هواي حكمفرمايي داشته باشد .
وقتي بداند كه از اين خواب شيرين با كابوس مرگ
بيدار خواهد شد . توانگر , فقط توانگري مي
بيند و فقير تنها از روياي فقر رنج مي برد . آن
كس كه رو به بزرگي دارد و آن كس كه در چنگال غم
مي ميرد , هر دو اسير رويا و خيالند در اين دنيا
همه در رويا به سر مي برند و هيچ كس بر اين راز
آگاه نيست .
من نيز كه زندانيم تنها خواب زنجيرهاي گران
را مي بينم كه بر دست و پايم بسته اند . زندگي
چيست ؟ رويا و سايه . هذييان و مرگ ! هر سعادتي
نا چيز است زيرا زندگي
خود روياي ناچيز بيش نيست .
باسمه
تعالي
يادداشتها ي سرويس دبيرستان

شنبه
وصف العيش نصف ااعيش
از امروز تا هر وقت كه لازم
باشه مي خوام درباره تعطيلات نوروزي حرف بزنم
روز اول تا 10 روز
دوم تا 30/10 روز سوم ...روز شانزدهم تا 12 خوابيدم
يكشنبه
امروز لباسهاي نو را
پوشيدم نمي دونم چرا رفتارم عوض شده
دوشنبه
نظر يكي از همشهريهاي ما
را در باره اوضاع منطقه پرسيدند گفت اگه
آمريكا عراق را بزنه و عراق اسرائيل را اون
وقت ما ميريم فينال
سه شنبه
ديشب
خواب ديدم كه در سرويس باز شد و جناب صدام با
اونيفورم نظامي بالا اومد و يك راست بغل دست
من نشست خوب كه دقت كردم ديدم راننده بوش و
ساير مسافرها همه روساي جمهور هستند
با
اونكه ساعتهاست دارم فكر مي كنم هنوز هم
نفهميدم اونا اونجا
چه مي كردند و بدتر از اون
, ما كجا مي رفتيم .
چهارشنبه
خدا حاجي فيروز را رحمت كنه و
جمبع امتحانات را از زندگي دانش آموزان
باحال ريشه كن كنه (1000
بار)
پنج
شنبه
درسته بغداد زير بارون موشك و
بمب قرار داره ولي در عوض تمام مدارس اونا
تعطيله

همراه
با پنجـره تا ...كنكور يا ... المپياد و يا هر چيز
ديگه
با توجه به همه
گير شدن تب كنكور , المپياد, آزمون ادواري ,
آزمون بانك وصداو سيما و ...و نيز داغي بازار
موسسات و آموزشگاههاي مرتبط و غير مرتبط و گل
آلود بودن شديد آبهاي آزاد و غير آزاد و روحيه
و منش جوانمردانه و علاقه شديد اين جانب به
ماهي پلو , تن ماهي و ساير مشتقات ماهي اراده
ما بر اين تعلق گرفت تا يك سري آزمون هدفمند و
گام به گام با استفاده از كليه اساتيد معروف و
غير معروف در امور آموزشي و البته غير آموزشي
گامي بلند در جهت اعتلاي فرهنگ آزمون
سالارانه منفعت محور بر داريم
و
خوشحاليم كه مبدع طرحهاي بسيار نوين در
ماهيگيري , ببخشيد , امر خطير آموزش فرزندان
عزيز شما باشيم .
در هر سطحي از
معلومات هستيد و در هر سني كه مي باشيدتفاوتي
ندارد ما در كنار شماييم .
مشاوران مجرب ما
توصيه هاي گرانبهاي خود را در اول هر دفترچه
تحت عنوان راديوي
مشاور تقديم شما مي نمايد .
دفترچه پاسخها و
كارنامه بعد از مطابقت با DNA داوطلبان
به آدرس اينترنتي آنان پست مي شوند لازم به
تذكر است كارنامه ها منحصراً
به اوليا تحويل داده مي شود
اگر انسان خوش
شانسي هستيد با يافتن 4 كارت
جايزه در داخل دفترچه صاحب يك
دانشگاه غير انتفاعي دو ستاره خواهيد شد .
و اگر انسان خوش
شانسي نيستيد ناراحت نباشيد با پر كردن فرم
قرعه كشي يكي از هزاران برنده خوش بخت ما مي
گرديد .
راديوي
مشاور :
1
– دانش أموزان پايه اول و دوم به سئوالات تستي
به صورت تشريحي و به سئوالات تشريحي به صورت
تستي با احتساب وقت
دقيقه مفيدجواب دهند در صورت دوم
وظيفه طراحي 10
گزينه بر عهده خود
دانش آموز مي باشد (براي اينكار يك راه آسان
وجود دارد كه بعدا ارائه مي شود )
2- دانش
أموزان پايه سوم سئوالات
تستي را با خودكارمشكي ( تاكيد مي كنيم Only
Blak) پاسخ دهند پاسخ نامه ها توسط ابر رايانه
هاي فوق مدرن تصحيح
مي شوندو به سئوالات تشريحي به صورت20 سئواله
با احتساب وقت يك نيمه فوتبال برترجواب
دهند
3- دانش
آموزان پيش دانشگاهي با توجه به وقت , سئوالات
تستي و گزينه ها را را با خودكارآبي ( تاكيد مي
كنيم Only Blue)
طرح كرده براي ارسال نمايند
براي آن
دسته از دوستان كه ساعت ندارند عكس يك ساعت
گران قيمت در بالاي دفترچه الصاق شده است
راه حل
آسان : گزينه ها را از پيش دانشگاهيها
بپرسيد !
دفترچه
سئوالات اختصاصي و عمومي 1
1)چطور
می شود از خريد يك کرگدن جلوگيری
کرد؟
2)چطور
امکان دارد شش بچه و دو سگ و يک فيل زير يک چتر جمع شوند و هيچکدام
خيس
نشوند؟
3)بهترين
و منطقی ترين
راه برنده شدن در يک
مسابقه دو چيست؟
4)چرا شيرها
گوشت خام می خورند؟
5)چطوری
می توان از يک
نردبان پنجاه
متری به پايين
بپريد
و هيچ
صدمه ای نبينيد؟
6)در نيروی
هوايی
معمولا بزرگترين
کلاه به کدام خلبان تعلق می گيرد؟
7)برای
چه ماموران آتش نشانی از بند شلوار قرمز
استفاده می کنند؟
8)حتما
می دانيد که
ديدن
گربه سياه
نشانه بدشانسی است. خب در چه حالتی
مشاهده يک گربه سياه
نشان دهنده کمال بدشانسی است؟

پاسخ در صفحه آخر
از
بچهها عذر میخواهم که اين کتاب را به
يکی از بزرگترها هديه کردهام.
برای اين کار يک دليل حسابی دارم: اين «بزرگتر»
بهترين دوست من تو همه دنيا است. يک دليل ديگرم هم
آن که اين «بزرگتر» همه چيز را میتواند
بفهمد حتا کتابهايی را که برای بچهها
نوشته باشند. عذر سومم اين است که اين «بزرگتر» تو فرانسه
زندگی میکند و آنجا گشنگی و
تشنگی میکشد
و سخت محتاج دلجويی است. اگر همهی اين
عذرها کافی نباشد اجازه میخواهم اين کتاب را تقديم آن
بچهای کنم که اين آدمبزرگ يک روزی بوده.
آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچهای
بوده (گيرم کمتر کسی از آنها اين را به ياد میآورد). پس
من هم اهدانامچهام را به اين شکل تصحيح
میکنم:
آنتوان
دو سنتگزوپهری
من
هم برگردان فارسی اين شعر بزرگ را به دو بچهی
دوستداشتنی ديگر تقديم میکنم: دکتر جهانگير کازرونی و دکتر محمدجواد گلبن
احمد
شاملو
يک
بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصههای
واقعی -که دربارهی
جنگل بِکر نوشته شده بود- تصوير محشری ديدم
از يک مار بوآ که داشت حيوانی را میبلعيد. آن
تصوير يک چنين چيزی بود:

تو
کتاب آمده بود که: «مارهای بوآ شکارشان را
همين جور درسته قورت میدهند. بی اين که بجوندش.
بعد ديگر نمیتوانند از جا بجنبند و تمام
شش ماهی
را که هضمش طول میکشد میگيرند میخوابند».
اين
را که خواندم، راجع به چيزهايی که تو جنگل
اتفاق میافتد کلی فکر کردم
و دست آخر توانستم با يک مداد رنگی اولين
نقاشيم را از کار درآرم. يعنی نقاشی شمارهی يکم را
که اين جوری بود:

شاهکارم
را نشان بزرگتر ها دادم و پرسيدم از ديدنش
ترستان بر میدارد؟
جوابم
دادند: -چرا کلاه بايد آدم را بترساند؟
نقاشی
من کلاه نبود، يک مار بوآ بود که داشت يک فيل
را هضم میکرد. آن وقت برای فهم بزرگترها
برداشتم توی شکم بوآ را کشيدم. آخر هميشه بايد
به آنها توضيحات داد. نقاشی دومم اين
جوری بود:

بزرگترها
بم گفتند کشيدن مار بوآی باز يا بسته را
بگذارم کنار و عوضش حواسم را بيشتر جمع جغرافی
و تاريخ و حساب و دستور زبان کنم. و اين
جوری شد که تو شش سالگی دور کار ظريف
نقاشی را قلم گرفتم. از اين که نقاشی شمارهی يک و نقاشی
شمارهی دو ام يخشان نگرفت دلسرد شده
بودم. بزرگترها
اگر به خودشان باشد هيچ وقت نمیتوانند از
چيزی سر درآرند. برای بچهها هم خسته کننده است
که همين جور مدام هر چيزی را به آنها توضيح
بدهند.
ناچار
شدم برای خودم کار ديگری پيدا کنم و اين
بود که رفتم خلبانی ياد گرفتم. بگويی نگويی تا
حالا به همه جای دنيا پرواز کرده ام و
راستی راستی
جغرافی خيلی بم خدمت کرده. میتوانم
به يک نظر چين و آريزونا را از هم تميز بدهم. اگر آدم تو دل شب
سرگردان شده باشد جغرافی خيلی به دادش
میرسد.
از
اين راه است که من تو زندگيم با گروه گروه آدمهای
حسابی برخورد داشتهام. پيش خيلی از بزرگترها
زندگی کردهام و آنها را از خيلی نزديک
ديدهام گيرم اين موضوع باعث نشده در بارهی
آنها عقيدهی بهتری پيدا کنم.
هر
وقت يکیشان را گير آوردهام که يک خرده
روشن بين به نظرم آمده با نقاشی شمارهی يکم که هنوز هم
دارمش محکش زدهام ببينم راستی راستی
چيزی بارش
هست يا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در
آمده که: «اين يک کلاه است». آن وقت ديگر من هم نه از
مارهای بوآ باش اختلاط کردهام نه از جنگلهای
بکر دست نخورده نه از ستارهها. خودم را تا حد
او آوردهام پايين و باش از بريج و گلف و سياست و
انواع کرات حرف زدهام. او هم از اين
که با يک چنين شخص معقولی آشنايی به هم
رسانده سخت خوشوقت شده.
اين
جوری بود که روزگارم تو تنهايی میگذشت
بی اين که راستی راستی
يکی را داشته باشم که باش دو کلمه
حرف بزنم، تااين که زد و شش سال پيش در
کوير صحرا حادثهيی برايم اتفاق افتاد؛ يک
چيز موتور هواپيمايم شکسته بود و چون نه تعميرکاری
همراهم بود نه مسافری يکه و تنها دست به کار
شدم تا
از پس چنان تعمير مشکلی برآيم. مسالهی
مرگ و زندگی بود. آبی که داشتم زورکی هشت
روز
را کفاف میداد.
شب
اول را هزار ميل دورتر از هر آبادی
مسکونی رو ماسهها به روز آوردم پرت افتادهتر از هر کشتی
شکستهيی که وسط اقيانوس به تخته پارهيی
چسبيده باشد. پس لابد میتوانيد حدس بزنيد
چه جور هاج و واج
ماندم
وقتی کلهی آفتاب به شنيدن صدای ظريف
عجيبی که گفت: «بی زحمت يک برّه
برام بکش!» از خواب پريدم.
-ها؟
-يک برّه برام بکش...
چنان
از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشمهام
را ماليدم و نگاه کردم آدم کوچولوی بسيار
عجيبی را ديدم که با وقار تمام تو نخ من بود.
اين بهترين شکلی است که بعد ها توانستم از
او در آرم، گيرم البته آنچه من کشيدهام کجا و خود او کجا!
تقصير من چيست؟ بزرگتر ها تو شش سالگی
از نقاشی دلسردم کردند و جز بوآی باز و
بسته ياد نگرفتم چيزی بکشم.
با
چشمهايی که از تعجب گرد شده بود به اين
حضور ناگهانی خيره شدم. يادتان نرود که من از نزديکترين
آبادی مسکونی هزار ميل فاصله داشتم و اين
آدمیزاد کوچولوی من هم اصلا به نظر
نمیآمد که راه گم کرده باشد يا از خستگی دم مرگ باشد يا از
گشنگی دم مرگ باشد يا از تشنگی دم مرگ
باشد يا
از وحشت دم مرگ باشد. هيچ چيزش به بچهيی
نمیبُرد که هزار ميل دور از هر آبادی
مسکونی
تو دل صحرا گم شده باشد
.

.
.
.
بفهمی
نفهمی نور مبهمی به معمای حضورش
تابيد. يکهو پرسيدم:
-پس تو از يک سيارهی ديگر آمدهای؟
آرام سرش
را تکان داد بی اين که چشم از هواپيما
بردارد.
اما
جوابم را نداد، تو نخ هواپيما رفته بود و آرام
آرام سر تکان میداد.
گفت: -هر
چه باشد با اين نبايد از جای خيلی
دوری آمده باشی...
مدت
درازی تو خيال فرو رفت، بعد برهاش را از
جيب در آورد و محو تماشای آن گنج گرانبها شد.
.
.
.
اخترکِ
اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل
ارغوانی قاقم بر اورنگی بسيار ساده و در عين حال
پرشکوه نشسته بود و همين که چشمش به شهريار
کوچولو افتاد داد زد:
-خب، اين هم رعيت!
شهريار
کوچولو از خودش پرسيد: -او که تا حالا هيچ وقت
مرا نديده چه جوری میتواند بشناسدم؟
ديگر
اينش را نخواندهبود که دنيابرای
پادشاهان به نحو عجيبی ساده شده و تمام مردم فقط يک مشت رعيت به حساب
میآيند.
پادشاه
که میديد بالاخره شاهِ کسی شده و از
اين بابت کبکش خروس میخواند گفت: -بيا جلو بهتر ببينيمت. شهريار کوچولو با چشم
پیِ جايی گشت که بنشيند اما شنلِ قاقمِ حضرتِ
پادشاهی تمام اخترک را دربرگرفتهبود.
ناچار همان طور سر پا ماند و چون سخت خسته بود
به
دهندره
افتاد.
شاه بهاش
گفت: -خميازه کشيدن در حضرتِ سلطان از نزاکت به
دور است. اين کار
را برايت قدغن میکنم. شهريار کوچولو که
سخت خجل شدهبود در آمد که:
-نمیتوانم جلوِ خودم را بگيرم. راه
درازی طیکردهام و هيچ هم نخوابيدهام...
پادشاه
گفت: -خب خب، پس بِت امر میکنم خميازه
بکشی. سالهاست خميازهکشيدن کسی را نديدهام
برايم تازگی دارد. ياالله باز هم خميازه بکش.
اين يک امر است.
شهريار
کوچولو گفت: -آخر اين جوری من دست و پايم را
گم میکنم... ديگر نمیتوانم.
شاه گفت: -هوم!
هوم! خب، پس من بهات امر میکنم که
گاهی خميازه بکشی گاهی نه.
تند و
نامفهوم حرف میزد و انگار خلقش حسابی
تنگ بود.
پادشاه
فقط دربند اين بود که مطيع فرمانش باشند. در
مورد نافرمانیها هم هيچ نرمشی از خودش نشان نمیداد.
يک پادشاهِ تمام عيار بود گيرم چون زيادی
خوب بود اوامری که صادر میکرد
اوامری بود منطقی. مثلا خيلی راحت در آمد که: «اگر من به يکی از
سردارانم امر کنم تبديل به يکی از اين مرغهای
دريايی بشود و يارو اطاعت نکند تقسير او
نيست که، تقصير خودم است».
شهريار
کوچولو در نهايت ادب پرسيد: -اجازه میفرماييد
بنشينم؟
.
.
.
والسلام
پاسخ آزمون 1
1)با
اخذ کارت اعتباری و وجوه نقد داخل کيفش
2)در
صورتی که هوا صاف باشد
3)سريع
تر دويدن
از بقيه
4)چون آشپزی
بلد نيستند
5)از پله
اول نردبان به پايين
بپريد
6)به
خلبانی که بزرگترين کله دارد
7)چون
شلوارشان از پايشان
نيفتد
8)در
حالی که بيننده
يک
موش سفيد
باشد
| صفحه قبل | فهرست | صفحه بعد |