(انتهاي صفحه) 

پنجره- شماره 1


باسمه تعالي

آي آدمها

آي آدمها كه بر ساحل نشسته , شاد وخندانيد !

يك نفر در آب دارد مي سپارد جان .

يك نفر دارد كه دست وپاي دائم مي زند

روي اين درياي تند وتيره و سنگين كه مي دانيد .

آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن ,

آن زمان كه پيش خود  بيهوده پنداريد

كه گرفتستيد دست ناتوان را

تا توانايي بهتر را پديد آريد ,

آن زمان كه تنگ مي بنديد

بر كمرهاتان كمر بند ,

در چه هنگامي بگويم من ؟

يك نفر در آب دارد مي كند بيهوده  جان قربان

آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد

نان به سفره ,جامه تان برتن  ؛

يك نفر در آب ميخواند شما را .

موج سنگين را به دست خسته مي كوبد

باز مي دارد  دهان  با چشم از وحشت  دريده

سايه هاتان  را  ز راه  دور ديده

آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بي تابيش افزون

مي كند زين آبها بيرون

گاه سر , گه پا .

آي آدمها  !

او ز راه  دور اين كهنه جهان  را  باز مي پايد ,

مي زند فرياد  و  اميد كمك دارد

آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد !

موج مي كوبد به روي ساحل آرام  خاموش

پخش مي گردد چنان مستي به جاي افتاده . پس مدهوش .

مي رود نعره زنان . وين بانگ باز از راه دور مي آيد :

" آي آدمها "  . . .

در صداي باد بانگ او رهاتر

از ميان آب هاي  دور و نزديك

باز در گوش اين نداها :         "آي آدمها " . . .                                                                                                                                                                                     نيما يوشيج

             

قفس پرندگان

 

زندگي براي پرنده خو گرفته در قفس  بسيار سهل ومطلوب است او مضطرب غذا , سرما وخطرات احتمالي نمي باشد . اما به نظر من زندگي اين پرنده جاي غبطه خوردن ندارد . البته پرنده آزاد مجبور است غذاي خود را تامين كند, آشيانه اش را بسازد و در برابر خطرات احتمالي از خود دفاع كند ولي در عين حال پرنده آزاد است كه در سرتاسر دنيا آزادانه سير مي كند و پرنده آزاده و ماجراجو خيلي خوشحالتر از پرنده در قفس مانده اي است كه چيزي جز راحتي ندارد  .

بيرون از اينجا دنياي پهناوري براي كشف و شهود وجود دارد , بنابراين اميدوارم شما افكاري را كه براي محبوس و محصور كردن خويش داريد از خود دور كنيد . از ناشناخته ها وحشتي نداشته باشيد , از شكست نهراسيد . چون اين وظيفه و حق جوانان است كه وضعيتهاي بحراني زندگي را تبديل به موقعيتهاي مثبت كنند وبا روحيه مبارزه جويانه در مقابل مصائب به پا  خيزند .

 

 

بكوشيد تا بهترين باشيد

 

هيچگاه به داشتن رتبه دوم راضي نباشيد و خيال نكنيد در راس بودن خيلي برايتان زياد است . تصميم بگيريد كه كرسي بالا جايگاه حقه شماست و آنجا اختصاص به شما دارد . چنانچه شما بهترين و بالاترين سعي خود را براي رسيدن به اهدافتان انجام دهيد , سرانجام پاداش دلنشيني نصيب خود خواهيد كرد .

 

 

 

                                             برگرفته از كتاب ارزشمند "سنگفرش هر خيابان از طلاست"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ياد خدا ودلار

او نيز موحد بود ولي خداي او دلار نام داشت و از صميم دل نيز به حاكميت اين موجود خوش خط وخال بر تمام لوازم و مراحل زندگي  ايمان داشت از آب گل آلود نيز به خوبي ماهي مي گرفت و در پس هر چيز شبحي از لذات فردي ومنفعت را جستجو مي كرد و هيچ چيز را نمي ديد مگر قبل وبعد و در حين آن خود  و منافع خود را مي ديد .

البته در ساليان نه چندان دور اهل دل بوده است به جلسات قرآن و وعظ مي رفته مدتها بطور داوطلبانه در جبهه ها به سرمي برده و بطور خلاصه خدا نيز سهمي در زندگي او مي داشته  است ولي اكنون وقتي آن سالها را به ياد مي آورد احساس خسران و عقب افتادگي تمام وجودش را فرا مي گيرد و در بهترين لحظات آن رفتار  را محصول احساسات وخامي دوران جواني خود مي  داند

هيچگاه نتوانستم در كنا ر او احساس راحتي بنمايم به هرحيله اي متوسل مي شوم تا او را كمتر بببينم ولي آرامشم را يك چيز ديگر از درون بهم ميزند و آن اين است كه اگر او توانست بين هر چيز و پول رابطه اي برقرار كند چرا ما  نتوانستيم اين چنين رابطه اي را در نسبت با خدا برقرار كنيم چرا نتوانستيم در نابترين لحظات زندگي نيز دست آن خالق متعال را كه هر لحظه  در آفرينشي نو بود در كارگاه هستي به نظاره بنشينيم .

نمي دانم بايد به حال همشهري مالپرست خود افسوس بخورم ويا به حال و اوضاع متحيرانه خود در برزخ ايمان وكفر كه ما هردو مسافران غافل يك قطار در حال حركت مي باشيم   

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

               

  

 

 

 

لحظه

لحظات گرانبهاي عمرم را به چوب حراج زده ام اما دريغ از مشتري , يوسف كنعانم را به زحمت از قعر چاه بيرون آورده ام , مدتها به صحرا چشم دوخته ام تا  شايد سياهي كارواني اميد را  در دلم زنده گرداند , كارواني با سالاري آزموده , تاجري آشنا به مالالتجاره ناياب من ,تا هستي خود را بار شترهايش نمايم تا در بازار مصر از عزيزي دل وهوش بربايد .

 

در سايه سار نخل ولايت

 


ديدن بزرگيت را چشم كوچك من بسنده نيست

مور، چه مي داند كه بر ديواره ي اهرام مي گذرد يا بر خشتي خام

تو، آن بلندترين هرمي كه فرعون تخيل مي تواند ساخت

و من، آن كوچكترين مور

كه بلنداي تو را در چشم نمي تواند داشت

*

درشتناك چون خدا بر كائنات ايستاده اي

و زمين، گويچه ايست به بازي، در مشت تو

و زمان، رشته اي، آويخته از سر انگشت تو

و رود عظيم تاريخ، جوباري

كه خيزاب امواجش

از قوزك پايت، در نمي گذرد

*

پايي را به فراغت بر مريخ، هشته اي

و زلال چشمان را با خون آفتاب، آغشته

ستارگان را با سر انگشتان، از سر طيبت، مي شكني

و در جيب جبريل مي نهي و يا به فرشتگان ديگر مي دهي

به همان آسودگي كه نان توشه ي جوين افطار را به سحر مي شكستي

 

 

يا، در آوردگاه،

به شكستن بندگان بت، كمر مي بستي

*

چگونه اينچنين كه بلند بر زبر ماسوا ايستاده اي

در كنار تنور پيرزني جاي مي گيري

و زير مهميز كودكانه ي بچگان يتيم،

و در بازار تنگ كوفه؟!

*

پيش از تو، هيچ اقيانوس را نمي شناختم

كه عمود بر زمين بايستد...

پيش از تو، هيچ فرمانروا را نديده بودم

كه پاي افزاري وصله دار بپوشد

و مشكي كهنه بر دوش كشد

و بردگان را برادر باشد

 

 

اگر تو نه از خدايي

چرا نسل خدايي حجاز، « فيصله» يافته است...؟

نه، بذر تو، از تبار مغيلان نيست...

*

شگرفي تو، عقل را ديوانه مي كند

و منطق را به خود سوزي وامي دارد

خرد به قبضه ي شمشيرت بوسه مي زند

و دل د سرشك تو، زنگار خويش، مي شويد

اما :

چون از اين آميخته ي خون و اشك

جامي به هر سياه مست دهند

قالب تهي خواهد كرد

*

شب از چشم تو، آرامش را وام دارد

و طوفان، از خشم تو، خروش را

كلام تو، گياه را بارور مي كند

و از نفست گل مي رويد

چاه، از آن زمان كه تو در آن گريستي، جوشان است

سحر از سپيده ي چشمان تو، مي شكوفد

و شب در سياهي آن، به نماز مي ايستد

 

لبخند تو،

اجازه ي زندگي است!

*

زمان، در خشم تو، از بيم سترون مي شود

شمشيرت به قاطعيت سجيل مي شكافد

و به رواني خون، از رگها مي گذرد

و به رسايي شعر، در مغز مي نشيند

و چون فرود آيد، جز با جان برنخواهد خاست

*

 

 

*

هلا اي رهگذاران دارالخلافه!

اي خرمافروشان كوفه!

اي ساربانان ساده ي روستا!

تمام بصيرتم برخي چشم شمايان باد

اگر به نيمروز، چون از كوچه هاي كوفه مي گذشته ايد

از ديدگان معبري براي علي ساخته باشيد،

گيرم، كه هيچ او را نشناخته باشيد

*

چگونه شمشيري زهرآگين

پيشاني بلند تو

اين كتاب خداوند را

از هم مي گشايد

چگونه مي توان به شمشيري، دريايي را شكافت!

*

 

به پاي تو مي گريم

با اندوهي، والاتر از غمگزاي عشق

 

با چشماني : يتيم نديدنت

گريه ام، شعر شبانة غم توست ...

*

هنگام كه به همراه آفتاب

به خانة يتيمكان بيوه زني تابدي

و صولت حيدري را

دستمايية شادي كودكانه شان كردي

و بر آن شانه كه پيامبر پاي ننهاد

كودكان را نشاندي

و از آن دهان كه هَرّاي شير مي خروشيد

كلمات كودكانه تراويد ،

آيا تاريخ، بر در سراي ، به تحير، خشك و لرزان نمانده بود ؟

*

در احد

كه گلبوسة زخم ها، تنت را دست شقايق كرده بود ،

مگر از كدام بادة مهر، مست بودي

كه با تازيانة هشتاد زخم، بر خود، حد زدي؟

*

كدام وامدارتريد ؟

دين به تو، يا تو بدان ؟

هي ديني نيست كه وامدار تو نيست

*

دري كه به باغ بينش ما گشوده اي

هزار بار خيبري تر است

مرحبا به بازوان انديشه و كردار تو

*

شعر سپيد من، روسياه ماند

كه در فضاي تو، به بي وزني افتاد

هرچند، كلام از تو وزن مي گيرد

وسعت تو را چگونه در سخن تنگمايه گنجانم ؟

تو را در كدام نقطه بايد به پايان برد ؟

تو را كه چون معني نقطه مطلقي

 

علي موسوي گرمارودي

 

               

 


  (ابتداي صفحه)

 

 

صفحه قبل فهرست صفحه بعد