متن درس    معنی متن         تاریخ ادبیات        خودآزمایی          لغات جدید             معرفی

 

درس بیست و چهارّم

 

تا هست عالمی ، تا هست آدمی

            

هر دم به روی من

گويد عدوی من

کاين شيوه ی درّی تو چون دود می رود

نابود می شود

باور نمی کنم

باور نمی کنم

باور نمی کنم

لفظی که از لطافت آن جان کند حضور

رقصد زبان به سازش و آيد به ديده نور

لفظی به رنگ لاله ی دامان کوهسار

از تنگ* شکرّست

قيمت تر و عزيز،

از پند  مادرست

زيب* از بنفشه دارد و از ناز بوی*، بوی

صافی ز چشمه جويد و شوخی ز آب جوی

نو نو طراوتی بدهد

چون سبزه ی بهار

فارم چو صوت بلبل و دلبر چو آبشار

با جوش و موج خود

موجی چو موج رود

با ساز و تاب خود

با شهد ناب خود

دل آب می کند

شاداب می کند

لفظی که اعتقاد من است و مرا وجود

لفظی که پیش هر سخنم آورد سجود

چون خاک کشورم

چون ذوق کودکی

چون بیت رودکی

چون ذرّه های نور بصری می پرستمش

چون شعله های نرم سحر می پرستمش

من زنده و ز دیده ی من

چون دود می رود؟

نابود می شود؟

باور نمی کنم

نامش برم، به اوج سما می رسد سرم

از شوق می پرم

صد مرد معتبر

آپد بر نظر

کان را چو لفظ بیت و غزل

انشا نموده ام

با پند سعدی ام

با شعر حافظم

چون عشق عالمی به جهان

اهدا نموده ام

سرسان مشو ، عدو

قبحی ز من مجو

کاین عشق پاک در دل دل پرور جهان

ماند همی جوان

تا هست آدمی

تا هست عالمی

 

 

 

 

بیاموزیم