|
درس بیست و
دوم
پیرمرد چشم ما
بود
برپا کرده بود
بار
اوّل که پيرمرد را ديدم در کنگره ی* نويسندگانی بود که خانه ی فرهنگ
شوروی در تهران
علم
کرده بود
؛ تيرماه
1325. زبر و زرنگ می آمد و می رفت . ديگر شعرا کاری به کار او نداشتند. من هم که شاعر
نبودم و علاوه بر آن،
جوان
بودم و برحسب اتّفاق درمیان آن جمع قرار گرفته بودم
جوانکی بودم و توی جماعت بُرخورده بودم . شبی که نوبت شعر
خواندن او بود،
يادم است برق خاموش شد و روی
ميز خطابه شمعی نهادند و او «آی آدم
ها» يش را خواند.
تا اواخر سال 26
يکی دوبار به
خانه اش رفتم . خانه اش کوچه ی پاريس بود. شاعر از «
يوش » گريخته و در کوچه ی
پاريس !
عاليه خانم رو نشان نمی داد و پسرشان که کودکی بود ، دنبال گربه می دويد و سر و صدا
می کرد. ديگر او
را نديدم تا به خانه ی شميران رفتند. شايد در حدود سال
29 و 30. يکی
دو بار با زنم به سراغشان رفتيم. همان
نزديکی های خانه ی آن ها تکـّه زمينی وقفی از
وزارت فرهنگ گرفته بوديم و خيال داشتيم لانه ای بسازيم.راستش
اگر او در آن نزديکی
نبود، آن لانه ساخته نمی شد و ما خانه ی فعلی را نداشتيم . اين رفت و آمد بود و بود
تا خانه ی
خانه ها در زمینی خاکی ساخته شده بودند.
ما
ساخته شد و معاشرت همسايگانه پيش آمد. محل، هنوز بيابان بود و
خانه ها درست
از سينه ی خاک در آمده بودند
و
در چنان بيغوله* ای آشنايی غنيمتی بود ؛ آن هم با « نيما » از آن
به بعد که همسايه ی او شده بوديم ، پيرمرد
را
زياد می ديدم ، گاهی
هر روز . در خانه
هامان یا در راه . او کيفی
بزرگ به دست داشت و به خريد
می رفت و
برمی گشت . سلام
علیکی می کرديم و احوال می پرسيديم و من هيچ فکر نمی کردم که به زودی
خواهد رسيد
روزی
که او نباشد.
گاهی هم سراغ همديگر می رفتيم .
تنها يا با اهل و عيال. گاهی در و دلی، گاهی مشورتی از خودش
يا از زنش يا
درباره
ی پسرشان که سالی يک بار مدرسه عوض می کرد و هرچه می
گفتم بحران بلوغ است و سخت نگيريد،
فايده
نداشت . زندگی مرفهّی نداشتند. پيرمرد شندرغازی* از وزارت
فرهنگ می گرفت که صرف و خرج خانه اش
می شد.
رسيدگی به کار منزل اصلاً به عهده ی عاليه خانم بود که برای بانک ملّی
کار می کرد و حقوقی می گرفت
و
پيرمرد روز ها در خانه تنها می ماند و بعد که عاليه خانم بازنشسته شد،
کار خراب تر شد . بارها از او شنيده ام
که
پدر نيست و اصلاً در بند خانه نيست... و از اين درد دل ها ولی چاره ای نبود. پيرمرد
فقط اهل شعر بود. در امور
عادی
زندگی بی دست و پا بود و اصلاً با ادب شهرنشينی اُخت* نشده بود. پس از
اين همه سال که در شهر به سر
هنوز
حال و هوای زندگانی کوهستان را در سر داشت.
برده
بود ، هنوز دماغش هوای کوه را داشت و به چيزی جز لوازم آن
جور زندگی تن در نمی داد . حتّی جورابش را
خودش
نمی خريد و پارچه ی لباس از اين سر سال تا آن سر، در دکّان خيّاط می ماند.
بسيار اتفّاق افتاد که با هم
سر
يک سفره باشيم امّا عاقبت نفهميدم پيرمرد چه می خورد
و به چه زنده است. در غذا خوردن بد ادا بود.
شب
مانده نمی خورد. حتّی دست پخت عاليه خانم را قبول نداشت و
بدتر از همه اين بود که همين اواخر، عاليه
خانم
و پسرش هر دو فهميده بودند که کار پيرمرد يک کار عادی نيست. فهميده بودند که به
عنوان يک شوهر يا يک پدر
دارند با
يک شاعر به سر می برند.
تا وقتی زن و بچه ی آدم باورشان
نشده است که تو کيستی، قضيّه عادی است. پدری هستی
يا شوهری که مثل
همه ی
پدرها و شوهرها وظايفی به عهده داری و بايد باری از دوش خانواده برداری
که اگر بر نداشتی يا باری بر آن
افزودی، حرف و سخنی پيش می آيد و بگو مگويی ، امّا وقتی زن و بچّه ات فهميدند که
توکيستی، آن وقت کار خراب
است ؛
چرا که زن و بچّه ات نمی توانند اين واقعیّت
را نديده بگيرند که پيش از همه ی اين عناوين
تو پدری يا
شوهري
و آن وظايف را به عهده دارى امّا حيف كه شاعرى نمى گذارد اداشان كنى.آن وقت ناچارند هم به تو ببالند
و هم
ازت دلخور باشند. پيرمرد در چينن وضعى گرفتار بود. به خصوص اين ده ساله ى
اخير و آن چه اين وضع را بازهم
بدتر
مى كردرفت و آمد شاعران جوان بود.
عاليه
خانم مىديد كه پيرمرد چه پناهگاهى شده است براى خيل جوانانامّا تحمّل
آن همه رفت و آمد را نداشت، به
خصوص
در چنان معيشت تنگى.خودش هم از اين همه رفت و آمد به تنگ آمده بود.
هر سال
تابستان به يوش مى رفتند.خانه را اجاره مىدادند يا به كسى مى سپردند و از قند و چاى
گرفته تا تره بار و
بنشن و
دوا درمان همه را فراهم مى كردند و راه مىافتادند: درست همچون سفرى به
قندهار هم ییلاقى بود هم
صرفه
جويى مى كردند.
امّا
من مى ديدم كه خود پيرمرد دراين سفرهاى هر ساله به جست و جوى تسلّايى
مىرفت براى غم غربتى كه در
شهر به
آن دچار مىشد. نمىدانم خودش مىدانست يا نه كه اگر به شهر نيامده بود نيما
نشده بود.
مسلماً
اگر درها را به رويش نبسته بودند شايد وضع جور ديگرى بود. اين آخرىها
فرياد را فقط در شعرش مى شد
جست
نگاهش آرام و حركاتش و زندگانى اش بى تلاطم بود و خيالش تخت.
به
همين طريق بود كه پيرمرد دور از هر ادايى به سادگى در ميان
ما زيست و به ساده دلى روستايى خويش از هر
چيز
تعجّب كرد و هر چه بر او تنگ گرفتند، كمربند خود را تنگ تر بست تا دست آخر با حقارت
زندگى هامان اخت شد.
هم چون
مرواريد در دل صدف كج و كوله اى سال ها بسته ماند.
چشمی
بیدار در روزگار ما بود و نیز چون چشم عزیز بود.
در چشم او كه خود چشم زمانه ى ما بود
، آرامشى بود كه گمان مى بردى شايد هم به حق از
سر تسليم است امّا
در
واقع طمانينه اى*بود كه در چشم بى نور يك مجسّمه ى دوره ى فراعنه هست.
در اين
همه سال كه با او بوديم هيچ نشد كه از تن خود بنالد.هيچ بيمار نشد؛نه سردردى نه
پادردى و نه هيچ ناراحتى
ديگر.
فقط يك بار، دو سه سال قبل از مرگش شنيدم كه از تن خود ناليده ؛ مثل اين كه
پيش از سفر تابستانى يوش
بود.
شبى
كه آن اتّفاق افتاد، ما به صداى در از خواب پریدیم، اوّل گمان كردم ميراب* است.
خواب كه از چشمم پريد و از
آگاه شدم
گوشم ، تازه فهميدم كه در زدن ميراب نيست و
شستم خبردار شد
گفتم « سيمين ! به نظرم حال پيرمرد خوش
نيست».
كلفتشان بود ، وحشت زده مىنمود.
مدّتی
بود که پیرمرد در بستر بیماری بود.
مدّتى بود كه پيرمرد افتاده بود. براى اوّل بار در عمرش - جز در عالم شاعرى- يك
كار غير عادى كرد؛ يعنى زمستان به
يوش
رفت و همين يكى كارش را ساخت. از يوش تا كنار جادّه ى چالوس روى قاطر آورده بودندش.
امّا
نه لاغر شده بود نه رنگش بر گشته بود. فقط پاهايش باد كرده بود و از زنى سخن مي گفت
كه وقتى يوش بوده اند
براى
خدمت او مىآمده، مى نشسته و مثل جغد او را مى پاييده ، آن قدر
كه پيرمرد رويش را به ديوار مى كرده و
خودش
را به خواب مىزده و من حالا از خودم مى پرسم كه نكند آن زن فهميده بود؟
هر چه
بود آخرين مطلب جالبى بود كه از او شنيدم.هر روز سرى مىزديم؛ آرام بود و چيرى
نمىخواست و در نگاهش
همان
تسليم بود. و حالا ؟...
چيزى
به دوشم انداختم و دويدم. هرگز گمان نمىكردم كه كار از كار گذشته باشد. گفتم
لابد دکترى بايد خبر كرد یا
دوايى
بايد خواست. عاليه خانم پاى كرسى نشسته بود و سر او را روى
سينه گرفته بود و ناله مىكرد: « نيمام
ازدست
رفت! »
آن
سر بزرگ داغ داغ بود امّا چشم ها را بسته بودند
؛ کوره ای تازه خاموش شده .باز
هم باورم نمی شد . عالیه خانم
بهتر
از من می دانست که کار از کار گذشته است ولی بی تابی می کرد هی
می پرسيد : « فلانی! يعنی نيمام از
دست
رفت»؟
و مگر می
شد بگويی آری ؟ عاليه خانم را با سيمين فرستادم
که از خانه ی ما به دکتر تلفن کنند. پسر را پيش
از
رسيدن من فرستاده بودند سراغ شوهر خواهرش. من و کلفت خانه کمک کرديم و تن او
را - که عجيب سبک بود-
از زير
کرسی در آورديم
و رو به قبله خوابانديم.
گقتم: « برو سماور را آتش کن ؛ حالا قوم و خويش ها می آيند » و سماور نفتی که روشن شد ،
گفتم رفت قرآن
سوگند به فرشتگان صف در صف
آورد. لای قرآن
را باز کردم؛ آمد
« والصّافّات صفّا ».
«جلال آل احمد»
|