|
درس
نوزدهم
مرغ گرفتار
من نگويم که مرا از قفس آزاد
کنيد قفسم برده به باغي و دلم شاد کنيد
فصل گل می گذرد، هم نفسان بهر خدا
بنشينيد به باغی و مرا
ياد کنيد
ياد از اين مرغ گرفتار کنيد ای مرغان
چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنيد
هر که دارد ز شما، مرغ اسيری به قفس
برده در باغ و به ياد منش، آزاد کنيد
آشيان من بی چاره،اگر سوخت چه باک!
فکر ويران شدن خانه ی صيّاد کنيد
بيستون برسر راه است ، مباد از شيرين!
خبری گفته و غمگين دل فرهاد کنيد
جور و بيداد کند عمر جوانان
کوتاه
ای بزرگان وطن بهر خدا داد
کنيد
گر شد از جور شما خانه ی موری ويران
خانه ی خويش محال است که آباد کنيد
کنج ويرانه ی زندان شد اگر سهم «بهار»
شکر آزادی و آن گنج خدا داد
کنيد
|