|
درس
نوزدهم
مرغ گرفتار
من
نمی گویم که من را از زندان آزاد کنید
می خواهم که من را با بردن به باغ شاد کنید
من نگويم که مرا از قفس آزاد
کنيد قفسم برده به باغي و دلم شاد کنيد
فصل بهار و ایام خوشی می گذرد ، ای دوستان به خاطر خدا
هنگامی که آزاد هستید از من هم یادی کنید
فصل گل می گذرد، هم نفسان بهر خدا
بنشينيد به باغی و مرا
ياد کنيد
ای
دوستان، از من که مانند پرنده ای زندانی هستم یاد کنید
هنگامی که به تماشای گل و لاله و شمشاد می روید
ياد از اين مرغ گرفتار کنيد ای مرغان
چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنيد
اگر هر کس از شما دوستان ، پرنده ای را درقفس زندانی کرده
آن را به باغ ببرید و به یاد و خاطره من آزادش کنید
هر که دارد ز شما، مرغ اسيری به قفس
برده در باغ و به ياد منش، آزاد کنيد
اگرچه زندگی من در زندان ویران گشت
به فکر ویران کردن خانه دشمن باشید که دیگران را همچون من گرفتار نکند
آشيان من بی چاره،اگر سوخت چه باک!
فکر ويران شدن خانه ی صيّاد کنيد
بیستون در نزدیکی راه فرهاد است. مبادا از شیرین
خبری ناراحت کننده به فرهاد بگویید و او را نامید کنید
بيستون برسر راه است ، مباد از شيرين!
خبری گفته و غمگين دل فرهاد کنيد
ظلم، عمر جوانان را کوتاه می کند
ای کسانی که مسئول اداره ی کشور هستید
، به خاطر خدا، با عدالت رفتار کنید
جور و بيداد کند عمر جوانان
کوتاه
ای بزرگان وطن بهر خدا داد
کنيد
اگر به خاطر بی عدالتی شما حق ستم دیده ای پایمال شود
غیرممکن است که زندگی شاد و آرامی داشته باشید
گر شد از جور شما خانه ی موری ويران
خانه ی خويش محال است که آباد کنيد
اگرچه سهم و نصیب من از دنیا گوشه ی زندان شد
به خاطر نعمت آزادی که نصیب شما شده خدا را شکر کنید
کنج ويرانه ی زندان شد اگر سهم «بهار»
شکر آزادی و آن گنج خدا داد
کنيد
|