|
درس چهاردهم
متاع جوانی
روزی جوانی
به پيری گفت:
که با وجود پيری چگونه زندگی می کنی؟
جوانى چنين گفت روزى به پيرى كه چون است با
ييرى ات زندگانى؟
پير به جوان گفت: در کتاب
زندگانی من حرف نامعلومی وجود دارد که معنی آن را فقط هنگام
پیری می فهمی
بگفت اندر اين نامه حرفى است
مبهم كه معنيش
جز وقت پيرى ندانى
بهتر است که
تو از توانايی خودت بگويی
چرا از ناتوانی دوره ی پيری سوال می کنی؟
تو به كز توانایي خويش گوي چه مى پرسى از دوره ى ناتوانى
قدر دوره ی
جوانی خود را بدان، چون جوانی مانند مرغ زیبایی است
*و در جسم که مانند قفس استخوانی است باقی نمی ماند
جوانى نكو دار كاين مرغ زيبا نماند در اين خانه ى استخوانى
جوانی را که
من مفت از دست دادم
تو اگر می توانی مفت از دست نده و قدر آن را بدان
متاعى كه من رايگان دادم از كف تو گر مىتوانى مده رايگانى
هر چه قدر
که من جوانی را در غرور و بی اعتنايی و تکبّر گذراندم
دنيا بيشتر از آن به من بی اعتنايی کرد.
هر آن سرگرانى كه من كردم اوّل جهان كرد از آن بيشتر سرگرانى
به اين خاطر
روزگار جوانی من را دزديد
که من هنگام نگه داری از آن در غفلت و بی خبری بودم.
از آن برد گنج مرا دزد گيتى كه در خواب بودم گه پاسبانى
پروين اعتصامى
|