|
درس
هجدهم
درآمدی بر
ادبیّات دوره مشروطه
درپی انقلاب
مشروطه و تحوّلات سياسی و اجتماعی آن،
در زبان و ادب فارسی نيز دگرگونی هايی پديد می آيد. زبان
شعر و نثرساده تر و به زبان مردم کوچه و بازار نزديک تر می شود و چون
نويسندگان اين دوره خود را از مردم کوچه
و بازار جدا نمی دانند ، زبان مردم ، مثل ها ، اصطلاحات، قصّه ها و
زندگی مردم عادی در ادبيّات جا باز می کند.
واژه ها و ترکيب های نا آشنای عربی کم تر می شود و عبارت
های پيچيده و طولانی و جمله های پيوسته
و
پی درپی در نوشته ها کاهش می يابد.
از نظر مضمون، در شعر و نثر اين دوره واقعيّات زندگی و مسا ئل سياسی و اجتماعی باز
گفته می شود . نويسندگان
و شعرا می کوشند چشم و گوش خواننده را بگشايند تا
بتواند با انديشه ای نو در مسير دست يافتن به زندگی
نيکو گام بردارد . طنز و نقد سياسی و اجتماعی افزايش می
يابد؛
چیزی که در ادبيّات گذشته همانند آن را در آثار
عبيد زاکانی ديده ايم،در اين روزگار با قلم مردانی چون دهخدا، سيّد اشرف الدّين
حسينی ( نسيم شمال ) و ... زنده
می شود و نثر طنزآميز مشروطه در خدمت مبازره ی سياسی قرار می گيرد.
دراين دوره ، داستان نويسی به شيوه ی تازه و نمايش
نامه نويسی به تقليد از اروپاييان پديد می آيد. بدين گونه
شاخه ای تازه بر درخت کهن سال ادبيّات ما می رويد و بعدها می بالد و به بار می
نشيند.
مشروطه خالی
یک شب خسته شدم /
آخر ، يک شب تنگ
آمدم .
گفتم : « ننه ! » گفت : « هان » . گفتم : « آخر مردم ديگر هم
زن و شوهرند ؛ چرا
چرا هیچ کس مانند تو
و بابام مشاجره و دعوا نمی کند
هيچ کدام مثل تو و
بابام شب و روز به جان هم نمی افتند؟»
گفت : « مرده شور کمال و معرفتت را ببرد با اين حرف زدنت
که هيچ وقت به پدر ذليل شده ات نگفتی از اين جا
(ستاره ی بختمان باهم برابر نشد) سرنوشت ما را برای هم نخواست
پاشو، آن جا نشين».گفتم:«خوب، حالا جواب حرف مرا بده» . گفت: « هيچی ، ستاره مان از اوّل مطابق نیامد . »
به این دلیل که پدرت من را به زور همسر خود کرد./
نيامد». گفتم: « چرا ستاره تان مطابق نيامد؟» گفت:« محض اين که بابات
مرا به زور برد.»گفتم: ننه! به زور هم زن و
پدرم از نظر مالی وضع خوبی داشت./ جز من فرزندی نداشت/
شوهری می شه؟ گفت:«آره، وقتی که پدرم مرد،من نامزد پسر عموم بودم. پدرم دارايی اش
بد نبود؛ الا ّمن هم وارث
شریک مال و دارایی اش می خواست مرا از ارث محروم کند. / من به دنبال
همین مرد که وکیل مدافع بودم فرستادم /
نداشت . شريک الملکش می خواست مرا بی حق کند ؛ من
فرستادم پی همين مرد که وکيل مدافعه *
بود
تا بیاید و با شریک
مال و دارایی پدرم برای داوری پیش قاضی بروند.
که بياد باشريک الملک بابام برود مرافعه.*
نمی دانم ذليل شده چه طور از من وکالت نامه گرفت که بعد از يک هفته چسبيدکه من تو
را برای خودم عقد کرده ام.
بی اندازه خواهش و
التماس کردم / بی چون و چرا تو زن من هستی/
هر چه من خودم را زدم،گريه کردم،به آسمان رفتم،زمين آمدم،گفت:«الّا و للّه که تو زن
منی».
پس از سپری شدن یک سال، مرتّباً شکایت به دادگاه بردن این طور زندگی من را سخت
نمود.
چی بگويم مادر،بعداز يک سال عرض وعرض کشی مرا به اين آتش انداخت.الهی ازآتش جهنّم
خلاصی نداشته باشد!
خدایا همیشه گرسنه و بدبخت بماند.
الهی پيش پیغمبر روش سياه بشود ! الهی هميشه نان
سواره باشد و او پياده !
خدا کند جلاد آن
چشمانی را که مانند ازرق شامی پست می باشد ، از بین ببرد.
الهی که آن چشمهای مثل ازرق شامی* اش را مير غضب در آرد!»
اين ها را گفت و شروع کرد زار زار گريه کردن. من هم راستی راستی از آن شب دلم
به حال ننه م سوخت. برای اين
که دختر عموی من هم نامزد من بود؛برای اين که من هم ملتفت بودم که جدا
کردن نامزد از نامزد چه ظلم عظیمی
است.از آن شب ديگر دلم با بابام صاف نشد. از آن شب ديگرهر وقت چشم به چشم
بابام افتاد ترسيدم ؛ برای اين
آن طور که مادرم می گفت
که ديدم راستی راستی به قول ننه م گفتنی، چشماش مثل
ارزق شامی است. نه تنها آن وقت از چشم های بابام
ترسيدم، بعدها هم از چشم
های هر چه وکيل بود ، ترسيدم ؛ بعد ها از اسم هر چه وکيل هم
بود ترسيدم ، بله
آن انسان هایی که مردند و به جهان آخرت سفر کردند / ما زنده هستیم در این دنیای پست
و زودگذر.
ترسيدم
، امّا حالا مقصودم اين جا نبود ، آن ها که مردند و رفتند به دنيای حق
، ما مانديم در اين دنيای ناحق . خدا
از سر
تقصير همه شان بگذرد . مقصودم اين جا بود که اگر هيچ کس
نداند ، تو يک نفر می دانی که من از قديم از
همه
مشروطه تر بودم.
من از
روز اوّل به سفارت رفتم؛ به شاه عبدالعظيم رفتم ؛ پای پياده همراه آقايان به
قم رفتم . برای اين که من از روز
اوّل
فهميده بودم که مشروطه يعنی رفع ظلم ؛ مشروطه يعنی آسايش رعيّت* ؛
مشروطه يعنی آبادی مملکت . من
از شاه امضاء گرفتند (یعنی شاه را وادار به پذیرش کردند)
اين ها
را فهميده بودم... امّا از همان روزی که دست خط از شاه [مظفر الدّين شاه] گرفتند و
ديدم که مردم می گویند
ناگهان ازشدت ناراحتی تمام بدنم به لرزه افتاد
که
حالا ديگر بايد وکيل تعيين کرد، يک دفعه انگار يک کاسه آب داغ ريختند
به سر من . يک دفعه سی و سه بندم به
ناگهان سرم گیج رفت.
تکان
افتاد. يک دفعه چشمم سياسی رفت. يک دفعه سرم چرخ زد . گفتم: « بابا نکنيد؛ جانم
نکنيد؛ به دست خودتان
کسی را انتخاب نکنید
که برای شما تکلیف تعیین کند و ادعایی داشته باشد.
برای
خودتان مدّعی نتراشيد».
گفتند: « به! از جايُن* گرفته تا
پُتل پُرت* همه ی مملکت ها وکيل دارند».
( کنایه از آینده )
گفتم: « بابا واللّه من مرده
شما زنده، شما از وکيل خير نخواهيد ديد؛ مگر همان مشروطه خالی چه طور است؟»
گفتند: « برو پی کارت؛ سواد نداری حرف نزن. مشروطه هم بی وکيل می شه؟» ديدم راست می گويند.
دقّت کنید
که گرفتار نشوید
گفتم:«
بابا ! پس حالا که تعيين می کنيد محض رضای خدا چشمانتان را
وا کنيد که به چاله نيفتيد . وکيل خوب
انتخاب
کنيد.» گفتند:« خيلی خوب».
شکم گندگی(کنایه از بی دردی و مفت خوری)/کنایه از قدرتمندبودن
بله،
گفتند: خيلی خوب. چشم هاشان را وا کردند. درست هم دقّت کردند . امّا در چه؟
در عظم بطن ، کلفتی گردن،
کنایه از ثروتمند
بودن
زيادی
اسب و کالسکه. بی چاره ها خيال می کردند که گويا اين وکلا را می خواهند به
پلوخوری بفرستند.
خلاصه اکنون پس از طی
دوسال تازه متوجّه حرف من شده اند.
باری
حالابعد از
دو سال ، تازه سر حرف من افتاده اند.
حالا
تازه می فهمند که روی صندلی های هئيت رئيسه را پهنای شکم مفاخر الدّوله و ... پر می
کند و چهارتا وکيل
کنایه از اینکه کاری ازدستشان بر نمی آید
حسابی
هم که داريم ، بی چاره ها از ناچاری ، چارچنگول روی قالی «روماتيسم» می
گيرند . حالا تازه می فهمند
خود قانون گذاران به
قانون عمل نمی کنند.
که شان
مقنّن* از آن بالاتر است که به قانون عمل کند ... اين ها را مردم
تازه می فهمند.
امّا
من از قديم می فهميدم؛ برای اين که من گريه های مادرم را ديده بودم ؛ برای اين که
من می دانستم اسم وکيل
حالا
حالا خاصيّت خودش را در ايران خواهد بخشيد ؛ برای اين که من
چشم های مثل ازرق شامی بابام هنوز يادم
بود.
(به نقل
از «مقالات دهخدا،ص 135 -131» به کوشش محمد دبير سياقی).
|