|
درس بیست و
سوّم
لاله ی آزاد
من گل آزادی هستم که به اختيار خودم می رویم و بویا می شوم
من در دشت پهناور زندگی می کنم و از این نظر همانند آهو هستم.
من لاله ی آزادم ، خود رويم و خود بويم در دشت مکان
دارم، هم فطرت* آهويم
من
با باران سیراب می شوم و کنار جوی آب نروییده ام که محتاج آن باشم / من در
دشت بیکران روییده ام نه درباغ و آنجابرایم کوچک است.
آبم نم باران است ، فارغ ز لب جويم تنگ است محيط آن
جا،در باغ نمی رويم
من گل لاله ی آزادی هستم که به
اختیار خود می رویم و بویا می شوم.
من لاله ی آزادم ، خود رويم و خود بويم
سرخی چهره ی من بخاطر خون سرخی است که دررگهایم جاری است
چهره ام آنقدر زیباست که احتیاج به آرایشگر ندارم.
از خون رگ خويش است ،گررنگ به رخ
دارم مشّاطه* نمی
خواهد زيبايی رخسارم
من
روی پای خود ایستاده ام و به کمک دیگران احتیاج ندارم
در جستجوی یاری نیستم و ازاینکه بیگانگان کمکم نکنند نگران نیستم.
بر ساقه ی خود
ثابت ، فارغ ز مددکارم نی در طلب
يارم ، نی در غم اغيارم
من گل لاله ی آزادی هستم که به
اختیار خود می رویم و بویا می شوم.
من لاله ی
آزادم ، خود رويم و خود بويم
هرروز صبح نسیم آزادی و بوی خوش به قصد زیارت من می آید
و چشمان بچّه های آهو با دیدن من خوشحال می شود.
هر صبح نسيم آيد ، بر قصد طواف من آهو برگان را چشم، از ديدن من روشن
من
مانند چراغ روشنی هستم که درگوشه ای از این دشت فروزانم.
و پروانه های بسیاری اطراف من هستند که همه عاشق هستند.
سوزنده چراغستم ، در گوشه ى اين مامن پروانه بسى دارم ، سرگشته به
پيرامن
من گل لاله ی آزادی هستم که به
اختیار خود می رویم و بویا می شوم.
من لاله ى آزادم ، خود رويم و خود
بويم
من
با نشان دادن برگ و گل خود، آب و رنگی به چمن می بخشم.
و سراسر دشت ازبوی عطرآمیز من مانند مُشک،خوشبو شده است.
ازجلوه ى سبز و سرخ ، طرح چمنى ريزم گشته است ختن صحرا ، از بوى دلاويزم
ایستادن و خم شدن من به خاطر مستی است.
و سر و پای وجودم ناز و ادا و شادی است.
خم مى شوم از مستى،هرلحظه و
مى خيزم سر تا به قدم نازم ، پا تا به سر
انگيزم
من گل لاله ی آزادی هستم که به
اختیار خود می رویم و بویا می شوم.
من لاله ى آزادم ، خود رويم و خود
بويم
چهره ی سرخ من از می عشق و حالت مستی است.
و داغی که در سینه پُرخونم دارم به دلیل عاشق بودن من است.
جوش مى و مستى بين، در چهره ى
گلگونم داغ است نشان عشق، در سينه ى
پرخونم
من
لاله ی آزاد و دلباخته ای ام که به زندگی صحرا عادت کرده ام / عشق مرا
ازخود بی خود کرده و باعث شده از شهر،روانه ی صحرا شوم.
آزاده و سرمستم ، خو كرده به هامونم رانده ست جنون عشق ، از شهر به
افسونم
من گل لاله ی آزادی هستم که به
اختیار خود می رویم و بویا می شوم.
من لاله ى آزادم ، خود رويم و خود
بويم
من
در زندگی خود همواره تلاش کرده ام و ازکسی کمک نمی خواهم
به همین دلیل هیچ گونه وابستگی به باغ و چمنزار ندارم.
از سعى كسى
منّت بر خود نپذيرم من قيد چمن
و گلشن ، بر خويش نگیرم من
من
به این طریق زندگی افتخار می کنم چون متّکی به خودم هستم /
من از آغاز زندگی،آزاد بودم و سرانجام هم آزاد ازاین دنیا می روم.
بر فطرت خود نازم ، وارسته ضميرم من آزاده برون آيم ، آزاده بميرم من
من گل لاله ی آزادی هستم که به
اختیار خود می رویم و بویا می شوم.
من لاله ى آزادم ، خود رويم و خود
بويم
|