|
درس هفدهم
هرجا
که تویی تفرّج آن جاست
عطر
گل ها همه جا را پر کرده و آواز پرنده ها در همه جا به گوش می رسد
زمان شاد بودن و رفتن به دشت و صحرا فرارسیده است.
بوی گل و بانگ مرغ برخاست هنگام نشاط و روز صحراست
پاییز
مانند خدمتکاری برگ ها را در همه جا پراکنده کرد.
باد صبا مانند نقّاش چمن زار را آراسته کرد.
فّراش خزان ورق بيفشاند نقّاش صبا چمن بيار است
ما علاقه ای برای رفتن به باغ و بوستان نداریم.
زیرا تو هرجا باشی آن جا باصفا است
ما را سر باغ و بوستان نيست هر جا که تويی تفّرج آن جاست
می گویند:تماشا و نگاه به چهره زیبارویان
حرام است. امّا این گونه که ما نگاه می کنیم اشکالی ندارد
گويند نظر به روی خوبان نهی است،نه اين نظر که ما راست
در چهره ی تو راز آفرینش پروردگار واضح است.
همان گونه که آب داخل شیشه شفّاف می باشد.
در روی تو سّر صنع بی چون چون آب در آبگینه پيداست
هر انسانی که محبّت تو
در دل او جای نگرفته باشد مانند سنگ خارا است.
هر آدمی ای که مهر مهرت در وی نگرفت سنگ خار است
سرانجام روزی می رسد که
همه ی ما به خاطر خیالات باطل و بیهوده مان باهم می سوزیم و نابود می شویم.
روزی تر و خشک ما بسوزد آتش که به زير ديگ سود است
مردم می گویند این قدر که سعدی ناله و زاری می کند،
برخلاف اندیشه است.
ناليدن بی حساب سعدی گويند خلاف رأی دانا ست
کسی که راحت درکنار دریا نشسته است،
ازحال ما که درحال غرق شدن هستیم ، بی خبر است.
از غرقه ی ما خبر ندارد آسوده که بر کنار
دريا ست
|