|
درس
نوزدهم
حاکم و
فرّاشان
ناگاه از طرف ديگر صدای دور باشی بلند شد . از هر طرف بانگ می زدند : « برو
پيش، بايست، آستين عبا را بپوش! »
من در کمال حيرت بدان سوی نظر کردم ؛ ديدم يک نفر جوان بلند قامت، که سبيل
های کشيده داشت سواره می آيد
و سی چهل نفر با چوب دستی بلند به رديف نظام ، از دو طرف او می
آيند و در پيشاپيش آنان يک نفر سرخ پوش
ديو چهر و در پشت سر آن ، ده بيست نفر سوار با تيپ می آيند . از آقا
رضا پرسيدم که اين چه هنگامه است . گفت:
«حاکم شهر است ؛ به شکار می رود ». به ما گفت راست ايستاده هنگام عبور آن،
کرنش* و تعظيم نماييد؛ چنان که
ديگران می کنند . چون نيک نظر کردم ديدم هی از چهار جانب و شش جهت است که
مردم سجده می کنند . آن هم
ابداً به روی بزرگوار خود نياورده از چپ و راست هی سبيل های خود
را تاب می دهد. گفتم: « هرگاه تعظيم نکنيم،
چه می شود؟ » گفت :« آن طرفش را فرّاشان می دانند و چوب دستی های آنان،
گويا از حيات هم سير شده اید؟»
گفتم :« نه ، هزار گونه آرزو در دل دارم. » در نهايت ادب راست
ايستاده هنگام نزديک شدن حاکم در کمال فروتنی
رکوعی به جای آورديم . « رسيده بود بلايی ولی
به خير گذشت .» چون تاکنون اين وضع را در هيچ جايی نديده
بودم، خيلی تعّجب کردم. گفتم:آباد باشی ايران! حاکم شهری مانند لندن که دارای
هفت ميليون جميعّت است،از هر
جا تنها می گذرد و احدی اعتنا به شان او نمی کند. ماشاءالله حاکم يک ولايت
کوچک ما اين قدر جلال و جمعیّت دارد!
سلطنت بايد اين طور باشد! گفتم:«آقارضا، حاکم جيره* و مواجب اين همه جمعیّت
را از کجا می دهد؟» گفت:« اينان
مواجب ندارند.» گفتم: «پس چه می خورند؟» گفت: «صبح تا شام در کوچه و بازارها
می گردند ؛ هر جا دو نفر با هم
ديگر دعوا کنند، نزد فراش باشی می برند. هرگاه دعوا خالی از اهمّیّت است، دو
تومان فرّاش باشی وپنج قران نايب و
دو سه قران هم اين فرّاشان می گيرند، مرخّص می کنند. هرگاه از دهات اطراف
عريضه چی بيايد، يکی دو تن از اين
سواران مامور به تاخت و تازه می شود. اگر دعوا قدری بزرگ شد، يکی از
پيشخدمتان يا مير آخور* و يا تفنگدار باشی
يا آبدار چی و يا قهوه چی بدان کار مامور شده صد يا پنچاه تومان برای
شاهزاده و ده بيست تومان برای خودشان به
عنوان جريمه و تعارف می گيرند...» من از شنيدن اين سخنان در جای خود
خشک شده از سياحت بيزار گشتم . با
خود می گفتم:ای کاش کورو کر بوده اين وضع را
نديده و اين سخنان را نمی شنيدم! با زحمت و پول عجب بلايی
بر خود خريدم...
به
نقل از کتاب«از صبا تا نيما »يحيی آرين پور،ج1ص312.
|