|
درس سيزدهم
در امواج سند
به مغرب ، سپنه مالان قرص خورشپد
نهان می گشت پشت کوهساران
فرو می رپخت گردی زعفران
رنگ
به روی نپزه ها و
نپزه داران
***
ز سم اسب می چرخپد بر
خاک
به سان گوی خون آلود ، سرها
ز برق تپغ می افتاد
در دشت
پياپی دست ها دور از
سپرها
***
نهان می گشت روی روشن
روز
به زپر دامن شب
در سپاهی
در آن تارپک شب می گشت پنهان
فروغ خرگه
خوارزمشاهی
***
اگر پک لحظه امشب دپر
جنبد
سپپده دم جهان در خون نشپند
به آتش های ترک و خون
تازپک
ز رود سند تا جپحون
نشپند
***
به خوناب شفق* در
دامن شام
به خون آلوده اپران
کهن دپد
در آن درپای خون در قرص خورشپد
غروب آفتاب خويشتن
دپد
***
چه اندپشپد آن دم ، کس ندانست
که مژگانش به خون دپده تر شد
چو آتش در سپاه دشمن
افتاد
ز آتش هم کمی سوزنده تر شد
***
در آن
باران تير
و برق
پولاد
ميان شام
رستاخيز مي گشت
در آن درياى
خون در دشت
تاريك
به دنبال سر
چنگيز مي گشت
***
بدان شمشير
تيز عافيت
سوز
در آن انبوه
، كار مرگ
مي كرد
ولي چندان كه برگ از شاخه مي ريخت
دو چندان مي شكفت و برگ می كرد
***
ميان موج
مي رقصيد
در آب
به رقص
مرگ
، اخترهاي
انبوه
به رود
سند مي غلتيد
بر هم
ز امواج
گران
كوه
از پی كوه
***
خروشان ، ژرف
، بي پهنا ،
كف
آلود
دل شب مي دريد و
پيش مي رفت
از اين
سدّ روان
، در ديده ي شاه
ز هر موجي
هزاران نيش مي رفت
***
ز رخسارش فرو
مي ريخت اشكي
بناي زندگي
بر آب مي
ديد
در
آن سيماب گون
امواج لرزان
خيال تازه اي
در
خواب مي ديد:
***
اگر امشب
زنان
و كودكان
را
ز بيم
نام بد
در
آب ريزم
چو فردا
جنگ
بر كامم
نگرديد
توانم كز
ره
دريا
گريزم
***
به ياري
خواهم
از آن سوي
دريا
سواراني زره پوش
و كمان گير
دمار از جان
اين غولان كشم
سخت
بسوزم خانمان هاشان
به شمشير
***
شبي
آمد كه مي
بايد فدا
كرد
به راه
مملكت
فرزند
و زن را
به پيش
دشمنان استاد و جنگيد
رهاند از
بند اهريمن ،
وطن را
***
پس انگه كودكان را
يك به يك خو است
نگاهي خشم
آگين در
هوا كرد
به آب
ديده اوّل
دادشان غسل
سپس در
دامن دريا
رها كرد
***
بگير
اي
موج
سنگين
كف آلود
ز هم وا
كن
دهان خشم ،
وا كن
!
بخور
اي
اژدهاي
زندگي
خوار
دوا كن
درد بي
درمان ، دواكن
!
***
زنان
،
چون
كودكان
در آب
ديدند
چو موي
خويشتن در
تاب رفتند
وزان
درد
گران
،
بي گفته ي شاه
چو ماهي
در دهان
آب رفتند
***
شبي
را
تا
شبي
با
لشكر
خرد
ز تن ها
سر ، ز سر
ها خود* افكند
چو
لشكر
گرد
بر
گردش
گرفتند
چو كشتي
، باد پا در رود
افكند
***
چو
بگذشت
، از
پس آن جنگ دشوار
از
آن دريای
بی پاياب* ،
آسان
به
فرزندان
و
ياران
گفت
چنگيز
كه گر فرزند
بايد ، بايد
اين سان
***
بلي
، آنان
كه
از اين
پيش بودند
چنين بستند
راه
ترك و
تازي
از
آن
، اين
داستان گفتم كه امروز
بداني قدر و
بر ،
هيچش نبازي
***
به
پاس
هر
وجب خاكي از
اين ملك
چه بسيار است
،
آن سر ها كه
رفته
ز
مستي بر
سر
هر قطعه
زين خاك
خدا داند
چه افسرها*
كه رفته
|