هوالعالم
راس
ساعت 8 همه در
مدرسه جمع شده
بوديم. هيچ كس
نمي دانست
براي چه ما
را
يا بهتر بگويم
ما را خواسته
بودند. بالاخره
زنگ خورد و همه
بچه ها رفتند
سر كلاس- به جز
ما. حدوداً 15-16 نفر
مي شديم. خانم
سليماني،
مديرمان را مي
گويم ما را
صدا كرد كه به
داخل دفتر
برويم، بعد از
سلام و احوال
پرسي كلي،
شروع به تعريف
كلي از اين
دعوت و كارمان
كرد. بعد از
چند دقيقه
همگي به طبقه
بالا رفتيم
داخل اتاق
بزرگي كه
سابقاً سايت
حسابداري بود
شديم. به محض
باز كردن در
همگي تعجب
كرديم چون هيچ
اثري از سايت
و وسايلش
نبود.
آقاي
ظهيري (مسئول
اين امر) را مي
گويم آمد و شروع
به توضيح كار
شد. بعد هم يك
جمع دوستانه
را براي يك
امر مهم آماده
كرد. بعد هم يك
جعبه سيستم را
روي ميز گذاشت
و با ظرافت
خاصي آن را
تشريح كرد. ما
هم با دقت
كامل گوش مي
داديم تا ظهر
آنجا بوديم
بعد هم همگي
برگشتيم اما
قرار بود كه
فردا هم
بياييم،
فرداي آن روز
آمد و بعد از
ساعت درسي از
ساعت 1 ظهر
دوباره كلاس
ما شروع شد.
باز هم همان
آقاي ظهيري
آمد و بعداز احوال
پرسي
گرم دوباره
كار ديروز خود
را تكرار كرد.
در
ميان صحبت هاي
خود گاه گاه
از خاطرات خود
و تجربياتش در
اين زمينه
براي ما تعريف
كرد كه اين
موجب علاقه
مندي بيشتر ما
به اين قضيه
مي شد. بعد هم
همگي به سراغ
جعبه هاي بعدي
رفتيم هر سه
نفر سر يك ميز
جمعاً 6 ميز
بود. در طول
كار هم آقاي
ظهيري و
همكارانش به سراغ
هر ميز مي
رفتند و اگر
مشكلي بود آن
را رفع مي
كردند و
راهنمايي مي
نمودند. ساير 13--14
جعبه را با
همكاري هم
بستيم بيشتر
بابت اين خوشحالي
بوديم كه هم
چيزي را ياد
گرفته بوديم كه
به دردمان مي
خورد هم كمكي
كرده بوديم هر
ميز حداقل دو
كامپيوتر را
اسمبل كرد.
راس ساعت 6
همگي به خانه
بازگشتيم يك
روز ديگر تمام
شده بود و ما
با
دانستنيهاي
جديدي به خانه
بازگشتيم. از
بزرگان
فرموده اند هر
كس كه امروزش
با ديروزش فرق
نكند ضرر كرده
است و ما خوشحال
از آن بوديم
كه امروز هيچ
ضرري را متحمل
نشده بوديم.